السيد جلال الدين الحسيني الأرموي المحدث

913

تعليقات نقض ( فارسى )

از آن مشهورتر است كه احتياج ببيان داشته باشد گفتم او كيست گفت دعبل بن على خزاعى شاعر آل محمّد ؛ خدا او را جزاى خير دهاد . گفتم به خدا سوگند كه منم دعبل و اين قصيده از من است گفت واى بر تو چه ميگوئى ! ؟ گفتم امر من از آن مشهورتر است كه مخفى باشد پس اهل قافله را طلبيد و از ايشان معلوم كرد همگى شهادت دادند كه اين دعبل است چون بر او ظاهر شد كه منم دعبل گفت : براى كرامت تو آنچه از قافله گرفته‌اند حتّى خلالى كه برده باشند پس دادم پس ندا كرد در ميان اصحابش كه هر كه چيزى از اين قافله گرفته است پس دهد و ببركت من جميع اموال اهل قافله را ردّ كردند و تمام اموال مرا ردّ كردند و بدرقه همراه آمدند تا ما را بمأمن رسانيدند پس من و جميع قافله محفوظ مانديم ببركت پيراهن و دستمال آن حضرت . و صاحب عدد قويّه روايت كرده است كه « 1 » : اهل قم خلعت حضرت را بسى هزار درهم از دعبل ميخريدند و او قبول نكرد و چون بيرون رفت شيعيان قم آن خلعت را دزديدند برگشت و بالتماس بسيار يك آستين آن خلعت را گرفت كه در ميان كفن خود گذارد و سى هزار درهم را به او دادند . و دعبل آن قصيده را بجامهء احرامى خود نوشت و وصيّت كرد كه او را در آن جامه كفن كنند . و ابن بابويه رحمة اللّه عليه از على پسر دعبل روايت كرده كه « 2 » چون هنگام وفات پدرم شد رنگش متغيّر شد و زبانش بند آمد و رويش سياه شد و چون اينحالت را مشاهده كردم شيطان مرا وسوسه كرد و نزديك شد كه از مذهب او برگردم پس بعد از سه شب پدر خود را در خواب ديدم كه جامه‌هاى سفيد پوشيده بود و كلاه سفيدى بر سر داشت گفتم : اى پدر خدا با تو چه كرد ؟ گفت : اى فرزند آنچه ديدى از سياه شدن روى من و بند شدن زبان من ، از آن بود كه در دنيا شراب ميخوردم و پيوسته بر آن حالت بودم تا آنكه به خدمت حضرت رسالت ( ص ) پناه محمّدى صلّى اللّه عليه و آله رسيدم و جامه‌هاى سفيد در بر و كلاه نورانى بر سر داشت چون نظر مباركش بر من افتاد فرمود : تو دعبلى ؟ - گفتم : آرى يا رسول اللّه ، فرمود : بخوان از شعرهائى كه در شأن اولاد من گفته‌اى من اين دو بيت را خواندم :

--> ( 1 ) - شارح ( ره ) متن اين حديث را در مجلد دوازدهم بحار چاپ گمپانى ( ص 77 ) نقل كرده . ( 2 ) - شارح ( ره ) متن اين حديث را در جلد 12 بحار چاپ گمپانى ( ص 72 ) نقل كرده .