السيد جلال الدين الحسيني الأرموي المحدث

910

تعليقات نقض ( فارسى )

قصيده كه مناسب اين حال بود خواند و مضمونش اين است كه : مىبينيم مال اهل - بيت را كه در ميان ديگران قسمت مىشود و دستهاى ايشان از آن مال خالى است . چون دعبل اين شعر را شنيد پرسيد از آن مرد كه : اين بيت كه خواندى از كيست ؟ - گفت : از مردى از قبيلهء خزاعه است كه او را دعبل بن على ميگويند دعبل گفت : منم گويندهء آن قصيده كه اين بيت از جملهء آنست چون آن مرد اين سخن را شنيد برجست و بنزد رئيس و سركرده رفت و او شيعه بود و بر سر تلّى نماز مىكرد و اين سخن را به او گفت چون سركرده اين سخن را شنيد خود آمد و بنزد دعبل ايستاد و گفت : توئى دعبل ؟ گفت : بلى ، گفت : بخوان قصيده را ، دعبل تمام قصيده را خواند پس فرمود كه : دستهاى دعبل و جميع اهل قافله را گشودند و جميع اموال ايشان به صاحبان ردّ كردند و دعبل بسلامت روانهء قم شد و چون شيعيان قم خبر دخول دعبل را شنيدند نزد او جمع شدند و التماس كردند كه قصيدهء خود را بر ايشان بخواند دعبل گفت : همگى در مسجد جامع حاضر شويد چون حاضر شدند دعبل بر منبر برآمد و قصيده را بر ايشان خواند و مردم قم او را بخلع فاخره و اموال وافره نوازش نمودند ، چون اهل قم خبر جبّه را شنيدند از او التماس كردند كه جبّه را بهزار دينار طلا بايشان بفروشد او امتناع نمود گفتند : پس قدرى از آن را بهزار دينار به فروش ، باز ابا كرد و از قم بيرون رفت چون برستاق دهات قم رسيد جمعى از جوانان و خورد - سالان عرب او را تعاقب نمودند و جبّه را از وى گرفتند پس دعبل بقم عود فرمود و التماس ردّ جبّه از ايشان كرد آن جوانان خود راى التماس وى را قبول نكردند و سخن پيران و سركرده‌هاى خود را در اين باب نشنيدند و گفتند كه : آرزوى جبّه را از دل بدر كن كه ممكن نيست پس دهيم و ليكن به قيمت آن هزار اشرفى به تو ميدهيم و او قبول نمىكرد چون نااميد گرديد از پس دادن ايشان آن را ، پس به قيمت التماس نمود كه قدرى از آن جبّه متبرّكه را نيز به او بدهند اين را قبول كردند و قدرى از جبّه را با هزار دينار طلا براى قيمت بقيّه به او دادند چون دعبل به وطن خود معاودت نمود ديد كه دزدان جميع آنچه در منزل او يافته‌اند غارت كرده‌اند در اينوقت آن صد دينار را