السيد جلال الدين الحسيني الأرموي المحدث

911

تعليقات نقض ( فارسى )

كه حضرت به او عطا فرموده بودند بشيعيان فروخت ، از براى بركت هر دينار را به صد درهم كه ده برابر سوقى بود از او خريدند پس ده هزار درهم به دستش آمد ، و در اين وقت سخن حضرت را بخاطر آورد كه بر سبيل اعجاز به او فرمود كه : به زودى محتاج خواهى شد به اين دينارها . و دعبل كنيزى داشت كه او را بسيار دوست ميداشت در اين وقت رمد عظيمى در هر دو چشم او بهم رسيد چون اطبّا و كحّالان چشمهاى او را ملاحظه كردند گفتند : كه چشم راستش باطل شده است در آن تدبيرى نميتوانيم كرد ليكن چشم چپش را شروع در معالجه ميكنيم و اهتمام مينمائيم و اميد هست كه باصلاح آيد دعبل از اين واقعه بسيار غمگين شد و جزع بسيار كرد تا آنكه بخاطرش رسيد كه بقيّهء جبّهء مباركهء حضرت امام رضا ( ع ) با او هست پناه به آن قطعهء جبّه برد و آن را برگرفت و بر ديده‌هاى جاريه ماليد و قدرى از آن جامهء شريف در اوّل شب بعنوان عصابه بر ديده‌هاى جاريه بست چون صبح شد ببركت جامهء آن حضرت ديده‌هاى جاريه صحيح شده و بيناتر از اوّل گرديده بود . و شيخ طوسى - عليه الرحمة - در مجالس از على برادر دعبل روايت كرده است كه گفت « 1 » : با برادر خود دعبل در سال صد و نود و هشتم هجرت متوجّه شهر طوس شديم و به خدمت حضرت امام رضا ( ع ) مشرّف شديم و حضرت پيراهن خزّ زردى خلعت ببرادرم داد با انگشترى عقيق و كيسه‌اى از دراهم كه باسم شريف آن حضرت مزيّن بود و فرمود : اى دعبل برو به شهر قم كه در آنجا فوايد خواهى يافت و فرمود كه : اين پيراهن را خوب محافظت نما كه من هزار شب در هر شب هزار ركعت نماز در اين پيراهن كرده‌ام و هزار ختم قران در آن جامه كرده‌ام . و صاحب كشف الغمّه از بعضى از مخالفان روايت كرده كه « 2 » دعبل گفت : چون اين قصيده را گفتم بخراسان رفتم و به خدمت حضرت امام همام حضرت على بن موسى الرضا ( ع ) رسيدم و قصيده را بر آن حضرت عرض كردم تحسين فرمودند و فرمودند تا ترا امر نفرمائيم بر ديگرى مخوان چون خبر اين قصيده بمأمون رسيد مرا طلبيد و امر كرد كه اين قصيده را برو بخوانم من انكار كردم يكى از غلامان خود را بطلب حضرت امام عليه السلام

--> ( 1 ) - شارح ( ره ) اين دو حديث را در بحار از امالى طوسى نقل كرده ( ج 12 چاپ گمپانى ؛ ص 171 - 172 ) ( 2 ) - شارح ( ره ) اين دو حديث را در بحار از امالى طوسى نقل كرده ( ج 12 چاپ گمپانى ؛ ص 171 - 172 )