على اصغر حلبى
289
تاريخ علم كلام در ايران و جهان
به نظر خواجه واسطهء ارتباط ملك با رعيّت نيز محبّت است « و بايد كه محبّت ملك رعيّت را محبّتى بود ابوى ( - پدرانه ) و محبّت رعيّت او را بنوى ( - پسرانه ) و محبّت رعيّت با يكديگر اخوى ( - برادرانه ) تا شرايط نظام ميان ايشان محفوظ بماند . و مراد از اين نسبت آن است كه ملك با رعيّت در شفقت و تحنّن و تعهّد و تلطّف و تربيت و تعطّف و طلب مصالح و دفع مكاره و جذب خير و منع شرّ به پدران مشفق اقتدا كند ، و رعيّت در طاعت و نصيحت و تبجيل و تعظيم او به پسران عاقل ، و در اكرام و احسان با يكديگر به برادران موافق اقتدا كنند تا عدالت به توفيت حظّ و حقّ هر يك قيام نموده باشد و نظام و ثبات يابد » ( همانجا ، 269 ) . در فصل سوّم ، خواجه « اقسام اجتماعات و شرح احوال مدن » را بازمىگويد ، و در اينجا نيز اساس همان تقسيم افلاطونى رايج ميان فيلسوفان سياسى اسلام است « چون افعال ارادى انسان منقسم است به دو قسم ، خيرات و شرور ، اجتماعات « 1 » نيز منقسم باشد بدين دو قسم : يكى آنچه سبب آن از قبيل خيرات بود ، و ديگر آنچه سبب آن از قبيل شرور بود ، و اوّل را مدينهء فاضله خوانند و دوم را مدينهء غير فاضله . مدينهء فاضله يك نوع بيش نبود ، چه حقّ از تكثّر منزّه باشد و خيرات را يك طريق بيش نبود . و امّا مدينهء غير فاضله سه نوع بود : يكى آن كه اجزاى مدينه ، از استعمال قوّت نطقى ( عاقله ) خالى باشند و موجب تمدّن « 2 » ايشان تتبّع قوتى بود از قواى ديگر و آن را مدينهء جاهله خوانند ؛ و دوم آنكه از استعمال قوّت نطقى خالى نباشد امّا قواى ديگر استخدام قوّت نطقى كرده
--> - دير گشايد ، زود بستن از جهت مشاكلت ذاتى كه ميان اهل خير بود ، و دير گشادن از جهت اتحاد حقيقى كه لازم ماهيت خير بود ، و اقتضاى امتناع انفكاك كند ؛ و امّا مركب از هر سه علّت ، محبّتى باشد كه دير بندد و دير گشايد ، چه اجتماع هر دو سبب يعنى نفع و خير اقتضاى هر دو حال كند » ( اخلاق ناصرى ، 261 . مينوى حيدرى ) . ( 1 ) . بايد دانست كه « جامعه » در زيان تازى به معنى ( Society ) نيامده است و اين واژه از برساختههاى متأخّران است و درست آن اجتماع ( مصدر به معنى اسم مفعول ) يا مجتمع است . از اين روى ، چنان كه ملاحظه مىفرماييد خواجه نيز به جاى جامعه ، مجتمع و اغلب اجتماع به كار مىبرد . در زبان تازى « جامعه » به دو معنى « رابطه » و « دانشكده » ( Faculty ) به كار مىرود - لسان العرب و المنجد . ( 2 ) . خواجهء طوسى « تمدن » را چنين تعريف مىكند : « تمدّن مشتقّ از مدينه بود . و مدينه موضع اجتماع اشخاصى كه به انواع حرفتها و صناعتها تعاونى كه سبب تعيّش بود مىكنند . و چنان كه در حكمت منزلى گفتيم كه غرض از منزل نه مسكن است بل اجتماع اهل مسكن است بر وجهى خاصّ ؛ اينجا نيز غرض از مدينه نه مسكن اهل مدينه است بل جمعيّتى مخصوص است ميان اهل مدينه . و اين است معنى آنچه حكما گويند كه الانسان مدنىّ بالطبع ، يعنى محتاج بالطبع الى الاجتماع المسمّى بالتمدّن . . . » ( اخلاق ناصرى ، 251 ) .