على اصغر حلبى
24
تاريخ علم كلام در ايران و جهان
حقّ و باطل بر خويشتن اعتماد كند . و چون مىبينيم كه ارباب مذاهب هر يك ادّعا مىكند كه حقّ به دست او است ، و باطل با دشمن او است ، آنگاه وقتى كه تعصّب و لجاجت را به يك سو مىنهند و انصاف مىدهند در مىيابند كه كلمات آنها متعارض بوده ، و همين دلالت بر ناتوانى عقل از ادراك اين حقايق مىكند ؛ ( سوم ) اينكه اگر مدار دين بر نظر در حقايق دلايل باشد واجب مىآيد كه هيچ انسانى يك ساعت بر ايمان استوار نباشد ، زيرا خداوند نظر چون مقدّمهيى از مقدمات دليل دين به خاطرش خطور كند ، به سبب همين سؤال در آن مقدّمه شك مىكند ، و چون يكى از مقدّمات دليل مشكوك فيه شود ، نتيجه ظنّى مىگردد ، زيرا مظنون افادهء يقين نمىكند ، و لذا لازم مىآيد كه انسان هر ساعتى ، به سبب هر چه از سؤالات و مباحث به خاطرش مىگذرد ، از دين خارج گردد ؛ ( چهارم ) اينكه در زبانها مشهور شده است كه « هركس به كيميا طلب مال كند ، مفلس و بىمايه شود ؛ و هركس دين را به علم كلام بجويد ، زنديق گردد « 1 » » ، و اين دلالت مىكند كه فتح باب در اين باره روا نيست . مقام چهارم : اين است كه به فرض نظر كردن و انديشيدن در نفس خود قبيح نباشد ،
--> ( 1 ) . اصل اين سخن از ابو يوسف ( 113 - 182 ه . ق ) شاگرد ابو حنيفه است ، و در آنجا به جاى كلام فلسفه دارد ، و آن درست مىنمايد : « قال ابو يوسف القاضى : ثلاثة لا يسلمون من ثلاثة : من طلب الدين بالفلسفة لم يسلم من الزّندقة ، و من طلب المال بالكيمياء لم يسلم من الافلاس ، و من طلب غرائب الحديث لم يسلم من الكذب » ( ابن عبد ربّه ، العقد الفريد ، 2 / 208 ) . امّا به صورت متن ثعالبى ( التمثيل و المحاضره ، 168 ، حلو ) ياد كرده است « من تتّبع غرائب الحديث كذّب ، و من طلب الدّين بالكلام تزندق ، و من طلب المال بالكيمياء افلس » . در اين باره ، شعر شاعران و تعريض فقيهان و قاريان بسيار است . به شعر زير توجّه كنيد از امام ابو محمّد عبد اللّه بن على بغدادى حنبلى ( 564 - 541 ه . ق ) كه در آن فقه و نحو و حديث را ستوده و علم كلام را نكوهيده است ( ابن عماد ، شذرات ، 4 / 129 ) : الفقه علم به الاديان ترتفع * و النّحو عزّ به الانسان ينتفع ثمّ الحديث اذا ما رمته فرج * من كلّ معنى به الانسان يبتدع ثمّ الكلام فذره فهو زندقة * و خرّقه فهو خرق ليس يرتفع ! همين بدبينى دربارهء فلسفه نيز آشكار بود . ابو الفتح بستى ( فت ، 401 ه . ق ) مىگويد ( - ثعالبى ، يتيمة الدهر ، 4 / 314 ، محمد محيى الدين عبد الحميد ) : خف اللّه و اطلب هدى دينه * و بعدهما فاطلب الفلسفه لئلّا يغرّك قوم رضوا * من الدّين بالزّور و الفلسفه ودع عنك قوما يعيدونها * ففلسفة المرء فلّ السفه ! و شاعر فارسى اشاره به همين نكته كردد آنجا كه مىگويد : نامِ رومىّ حكمتِ حُكَما * اوّلش فَلّ و آخِرش سَفَه است !