على اصغر حلبى

25

تاريخ علم كلام در ايران و جهان

و ليكن ما اقامهء دليل مىكنيم بر اينكه خدا و رسول او بدين كار دستورى نداده‌اند ، و آنچه بر اين دلالت مىكند اين است كه اين مطالب از دو حال بيرون نيست : يا چنان است كه علم به دلايل آن علمى ضرورى است و از فراگرفتن و استفاده بىنياز است ، و يا اينكه چنين نيست ، بلكه در تحصيل آن به تأمّل و تدبّر و استفاده احتياج است ، و اوّلى باطل است ، و گرنه واجب مىآمد كه اين علم براى انسان ، جز پس از ممارست شديد و مباحثهء بسيار ، حاصل نيايد ، پس اگر دين بر پايهء آن باشد ، واجب مىآيد كه رسول ( ص ) به درستى اسلام مرد حكم نكند مگر پس از آنكه از وى از اين مسائل بپرسد ، و او را در شناخت اين دلايل ، به استقصاء بيازمايد ، و اگر رسول اكرم اين كار را انجام داده بود البتّه شهرت مىيافت ، و چون شهرت نيافته ، و بلكه مشهور منقول به تواتر ، از وى اين است كه به اسلام كسى حكم مىكرد كه به ضرورت مىدانست كه از اين امور چيزى به خاطر او نگذاشته است ، درمىيابيم كه اين كار يعنى نظر و انديشه در درستى دين اعتبارى ندارد . و اگر بگويند معرفت اصول دلائل براى بيشتر خردمندان حاصل است ، آنچه مورد نياز است تدقيق در دفع سؤال‌ها و جواب دادن از شبهه‌هاست و اين در صحّت اصل دين غير معتبر است ، گوييم اين ضعيف است زيرا دليل البتّه قبول زياده و نقصان نمىكند ، و اين به دليل آن است كه هرگاه دليل مبنى بر ده مقدّمه باشد ، اگر مرد به درستى اين مقدّمات جازم باشد به دليل مذكور چنان معرفتى دارد كه افزودن بر آن ممكن نيست ، زيرا آنچه بر اين دهگانه افزون است اگر در تحقّق اين دليل معتبر باشد قول ما باطل مىشود كه گفتيم اين دليل تنها مركّب از ده جزء بود ، و اگر معتبر نباشد ، علم بدان به افزونى چيزى در دليل علم نباشد ، بلكه علم جداگانه و منفصلى باشد . پس بدين بيان ثابت شد كه دليل نيز نه زيادت و نه نقصان مىپذيرد ، زيرا اگر نه جزء آن يقينى باشد و مقدّمهء دهم ظنّى باشد يقينى بودن مطلوب محال باشد ، زيرا چيزى كه مبتنى بر ظنّى است سزاوارتر اين است كه ظنّى باشد ، پس بدين بيان ثابت شد كه دليل زيادت و نقصان نمىپذيرد و به بطلان آن اين سؤال نيز باطل مىگردد . مثال آن اين است كه اگر انسان پديد آمدن باران و رعد و برقى را پس از آنكه هوا روشن بوده ، ببيند ، مىگويد سبحان اللّه ! حال از مردم كسى هست كه مىگويد : اينكه او سبحان اللّه مىگويد دلالت بر اين مىكند كه او خدا را به دليل خود شناخته است ، و اين باطل است ، زيرا او زمانى عارف به خدا هست كه به دليل بشناسد كه اين حادث ناچار مؤثّرى دارد ، پس از آن به دليل بشناسد كه محال است مؤثّر در آن كسى جز خداى تعالى باشد ، و اين مقدّمهء دوم تنها زمانى مستقيم و استوار تواند بود كه به دليل دانسته باشد كه اسناد اين حادثه به سپهر و اختران و طبيعت