على اصغر حلبى

23

تاريخ علم كلام در ايران و جهان

كه تصديقات بديهى غير كسبى هستند ؛ امّا اينكه گفتيم اين تصديقات هرگاه كسبى نباشند چيزى از تصديقات كسبى نباشد ، براى اين است كه تصديقى كه بديهى نيست ، ناچار بايد نظرى باشد پس جز اين نيست كه يا در زمان حضور اين تصديقات بديهى واجب اللزوم باشد يا نباشد ، پس اگر با حضور آنها واجب اللزوم باشد از صدق اين مقدّمات صدق آن مطلوب لازم نمىآيد ، پس اين استدلال يقينى نباشد بلكه يا ظنّى باشد يا اعتقادى تقليدى ، ولى اگر واجب باشد اين نظريّات با آن قضاياى ضرورى ، نفيا و اثباتا ، واجب الدّوران باشد ، از اينجا واجب مىآيد كه چيزى از اين نظريّات اصلا براى بنده مقدور نباشد ؛ « دوّم » اينكه انسان بر داخل كردن شىء در وجود قادر باشد اگر براى او ممكن باشد كه اين مطلوب را از غير آن تميز دهد ، و همانا علم از جهل به مطابق بودن با معلوم متمايز مىگردد نه با مجهول ، و اين را وقتى مىتواند بداند كه معلوم را چنان كه هست بداند ، پس در اين صورت ايجاد علم بدان شىء براى او ممكن نباشد مگر زمانى كه بدان شىء عالم باشد ، امّا اين امر بدليل استحالهء تحصيل حاصل محال است ، پس واجب مىآيد كه بنده به ايجاد علم و يا به طلب كردن آن تمكّنى نداشته باشد ؛ « سوّم » اينكه موجب براى نظر ، يا ضرورت عقل است ، يا نظر است ، يا سمع . و اوّلى باطل است زيرا عقل در امر ضرورى اشتراط نيابد ، و وجوب فكر و نظر چنين نيست ، بلكه بيشتر عاقلان آن را قبيح مىشمارند ، و مىگويند بيشتر اوقات آن دو خداوند خود را به جهل مىرسانند ، پس احتراز از آن واجب باشد ، دومى نيز باطل است ، زيرا هرگاه علم به وجوب آن نظرى باشد ، و در اين صورت علم به وجوب نظر پيش از نظر او را ممكن نباشد ، بس تكليف او بدان تكليف ما لا يطاق باشد ، و امّا پس از نظر ، نظر كردن او را ممكن نباشد ، زيرا در آن فايده‌يى نباشد ، سوّمى نيز باطل باشد زيرا پيش از نظر به معرفت وجوب نظر قادر نبوده باشد ، و پس از نظر نيز ايجاب آن او را به سبب نبودن فايده ممكن نباشد ، و چون اين اقسام باطل شد . نفى وجوب ثابت مىگردد . مقام سوّم : و آن اين است كه به فرض مفيد بودن براى علم و مقدور بودنش براى مكلّف ، از خدا قبيح است كه مكلّف را بدان مأمور سازد ، و بيان آن از چند وجه است : ( يكى ) اينكه نظر در بيشتر كارها خداوند آن را به جهل رهنمون مىشود ، و هركس بدان اقدام كند به امرى اقدام مىكند كه غالبا به جهل مىانجامد ، و هر چيزى كه اين چنين باشد قبيح است ، پس واجب مىكند كه انديشه كردن قبيح باشد ، و خداى تعالى به قبيح امر نمىكند ؛ ( دوم ) اينكه هر كدام از ما ، با آنچه از نقص و ضعف خاطر در او هست و با آن همه شبهه‌هاى بسيار و متعارض كه به دو دست مىدهد ، روا نباشد كه در تمييز ميان