على اصغر حلبى

123

تاريخ علم كلام در ايران و جهان

مكتوم دارد و بر ملا نسازد . بدين ترتيب احاديث موضوع بسيارى پديد آمد ، و بهتان انتشار يافت . و در اين باب ، بويژه ، قاريان رياكار و فقيهان و قاضيان و واليان متظاهر به زهد و خشوع پيشگام بودند و احاديث بسيارى برساختند تا از اين قبل نزد بزرگان خود مكانتى بيابند ، و از اموال و عطاياى ايشان بيشتر بهره‌مند گردند ؛ و اندك اندك اين اخبار و احاديث به دست دينداران نيز رسيد ، يعنى كسانى كه دروغ و بهتان را حلال نمىشمردند و برنمىتافتند ؛ آنان نيز همين اخبار و احاديث را پذيرفتند و روايت كردند ، و اين در حالى بود كه اينان گمان مىكردند آن روايات همه حقّ است ، و اگر مىدانستند باطل و دروغ است البته آنها را روايت نمىكردند و بدانها نمىگرويدند . وضع بر همين منوال بود تا امام حسن ( ع ) درگذشت . از اين زمان بلا و فتنه افزون‌تر گشت ، و از ياران و دودمان على ( ع ) كسى نماند مگر اينكه به جان خويش بترسد ، يا رانده و آواره باشد . پس از آن ، اين وضع پس از شهادت حسين ( ع ) بدتر و شديدتر گشت . چه عبد الملك بن مروان ولايت يافت ، و بر شيعيان هرچه بيشتر سخت گرفت ، و او حجاج بن يوسف ثقفى ( وفات ، 95 ه . ق . ) را ولايت داد ، و اهل صلاح و دينداران به دو تقرّب جستند ، يعنى دينداران غافلى كه على ( ع ) را دشمن مىداشتند ، و به دوستى دشمنان ايشان مىپرداختند ، و به روايات بسيارى فضيلت و سوابق و مناقب آنان را مىستودند ، و على ( ع ) را نكوهش مىكردند ، و طعنه مىزدند . تا بدانجا كه مىگويند : شخصى - ظاهرا عبد الملك بن قريب - جدّ اصمعى در پيشگاه حجّاج ايستاده گفت : اى امير ، خانوادهء من مرا عاقّ كردند ، و مرا على نام نهادند ، و من فقير و تهيدست‌ام و به صلهء امير محتاج . حجّاج از اين سخن بخنديد و گفت : چون نيكو وسيله انگيختى ولايت فلان شهر را به تو دادم . « 1 » و ابن عرفه معروف به نفطويه ( وفات ، 323 ه . ق . ) - كه از محدّثان بزرگ و سرشناس است در تاريخ خود اين خبر را روايت كرده و گويد : غالب احاديث مربوط به فضايل صحابه در ايام بنى اميّه برساخته شد ، و اين همه براى تقرّب به امويان بود ، چه اين دودمان مىپنداشتند با اين كار بنى هاشم را خوار كرده نامشان را از يادها خواهند برد . اندك اندك كار به جايى رسيد كه ايام ياد بود مصائب اهل بيت را عيد اعلام مىكردند . هركس نام فرزندش را على مىنهاد ، و يا فضايل آن حضرت را روايت مىكرد به مرگ

--> ( 1 ) . ابن ابى الحديد ، شرح نهج البلاغه ، 11 / 45 - 48 .