أبي الفتح الكراجكي ( مترجم : كمره اى )

48

كنز الفوائد ( گنجينه معارف شيعه اماميه ) ( فارسى )

تدبير بغاى كبير . و در ص 117 گويد : و چون بغاى صغير تصميم كشتن متوكل را گرفت باغر تركى را خواست كه او را براى خود مزدور كرده بود و با جوائز كلان چشمش را پر كرده بود و مردى بود متهور و بيباك و ديوانه الخ . . . در ص 118 گويد : بحترى باز گفت : شبى با نديمان در مجلس متوكل انجمن بوديم و در بارهء شمشيرها گفتگو كرديم يكى از حاضران گفت : اى امير مؤمنان به من خبر رسيده كه يك شمشير هندى بيمانند بدست يكى از مردم بصره آمده كه مانندش ديده نشده متوكل گفت نامه‌اى به حاكم بصره نويسند تا بهر قيمتى شده آن را بخرد و چاپار نامه را برد و جواب از حاكم بصره آورد كه يك تن يمنى آن را خريده متوكل فرمود بيمن بفرستند و آن شمشير را بخرند و انجام شد . بحترى گويد در اين ميان كه نزد متوكل بوديم ، عبيد اللَّه بن يحيى آمد و شمشير را آورد و گفت ببهاى ده هزار درهم از صاحبش خريدارى شده و متوكل از يافتن آن شاد شد و خدا را حمد گفت كه كارش را آسان كرده و آن را بيرون كشيد و پسنديد و هر كدام از ماها هم بدلخواه او آن را ستوديم و آن را زير فراش خود نهاد ، و فردايش بفتح گفت : يكى از غلامانى كه دليرى و دلاوريش مورد اعتماد است براى من بخواه تا اين شمشير را به او دهم و هميشه بالاى سرم بايستد و تا من بپذيرائى واردان نشستم از من جدا نشود ، گويد سخنش پايان نيافته بود كه باغر تركى سر رسيد و فتح گفت : اى امير اين باغر تركى دلير است و بىباك و براى آنچه امير المؤمنين خواستار است شايسته است و متوكل او را خواست و شمشير را به او داد و او را بپاسدارى خود فرمان داد و مرتبهء او را افزود و حقوقش را دو چندان كرد . بحترى گفت : به خدا آن شمشير هرگز كشيده نشد از جلد خود از آنگاه كه بدست باغرش دادند مگر در همان شبى كه باغر با آن متوكل را زد و كشته شد .