أبي الفتح الكراجكي ( مترجم : الشيخ عباس القمي )

55

معدن الجواهر ( نزهة النواظر در ترجمه معدن الجواهر ) ( فارسى )

و اين مقام را گنجايش نقل نيست ( 1 ) حكايت دوّم از محمّد بن عبد الرحمن هاشمى منقول است كه روز عيد قربانى بود داخل شدم بر مادرم ديدم زنى با جامه‌هاى كهنه در نزد اوست و تكلّم مىكند مادرم گفت به من كه اين زن را مىشناسى گفتم نه گفت اين عبادة مادر جعفر برمكى است من رو بجانب عباده كردم و با وى تكلّم نمودم و پيوسته از حال او تعجّب ميكردم تا آنكه از او پرسيدم كه اى مادر از عجايب دنيا چه ديدى گفت اى پسر جان يك روز عيد مثل چنين روز بر من گذشت در حالتى كه چهار صد كنيز بخدمتكارى من ايستاده بودند و من ميگفتم پسرم جعفر با من جفا كرده و حق مرا اداء ننموده چه بايد كنيزان و خدمتكاران من بيشتر از اينها باشد و امروز هم يك عيد است كه بر من ميگذرد و منتهاى آرزوى من دو پوست گوسفند است كه يكى را فرش و ديگرى را لحاف خود كنم محمّد گفت پانصد درم به او دادم بقدرى خوشحال شد كه نزديك بود قالب تهى كند و گاه گاهى عباده نزد ما مىآمد تا از دنيا رفت ( 2 ) حكيمى روزگارى بر در سراى يكى از سلاطين عجم گذرانيد تا بلكه خدمت سلطان رسد ممكن نشد او را لا جرم رقعه‌اى نوشت و بتوسّط در بان آن رقعه را بپادشاه رسانيد و در آن رقعه چهار سطر نوشته بود سطر اوّل ضرورت و حاجت مرا بسوى تو آورد سطر دوّم كسى كه درم دارد ديگر صبر ندارد يعنى كسى كه كار بر او سخت شده شكيبائيش تمام مىشود سطر سوّم رفتن از در سراى تو به غير فايده باعث شماتت دشمنان خواهد بود سطر چهارم يا جوابى بده با فايده يا راحتم كن به گفتن نه پادشاه چون رقعه را خواند نوشت بالاى هر سطرى حواله ده هزار درهم