أحمد أمين (مترجم:سيد غلامرضا سعيدى)
109
مفخر شرق سيد جمال الدين اسد آبادى (فارسى)
بود مىنگريست و مىديد كه چگونه مكر ورزيدند و بىوفايى كردند و در پادشاهى كه به او خيانت كرد و در روزنامهاى كه تعطيل شد و در وجود سلطانى كه هيچ اميدى به او نيست و در محيط خفقان آورى كه جاى نفس كشيدن نيست . . . اينها همه بر ناراحتى او مىافزود . حالا ببينيم بعد از يك دوره زندگى طولانى كه در مبارزه و تبعيد و حبس و طرد و در تفكر و تحرير و بيدار كردن عقلهاى خوابيده و نفوس مردمان سست عنصر ، پشت سر گذاشته است ، چه در دست دارد ؟ . . . در واقع هيچ چيزى در دست ندارد ، جز اينكه مانند شيرى است در باغوحش كه به دنبال آزادى خودش مىرود و آن را نمىيابد . آن هم كى ؟ . . . پس از اينكه استقلال و آزادى همهء ملتهاى مسلمان را ورد زبان داشته و آرزومند آن بوده است ، تا اين حريّت را تعميم دهد . مرحوم « شكيب ارسلان » روزى به ملاقات سيّد آمد . صحبت دربارهء اخبار مربوط به اينكه اعراب در قديم ، اقيانوس اطلس را درنورديده و « آمريكا » را كشف كردهاند ، دور مىزند ، سيّد مىگويد : « وضع مسلمانان در حال حاضر طورى است كه اگر كسى به آنها بگويد ، بياييد تا همه فرزندان آدم باشيم فورى مىگويند پدران ما چنين و چنان بودند ! و هميشه در عالم خيال سير مىكنند ، و به آنچه پدران كردهاند قانعاند و فكر مىكنند كه مقام رفيع پدرانشان در گذشته ، وضع بيچارگى و گمنامى و بى سر و سامانى آنها را در حال حاضر ، نفى نمىكنند . شرقىها ، هر وقت بخواهند از وضع ناگوار فعلى خود را معذور بدارند ، فوراً مىگويند :