جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)
36
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى)
علاقه دارند كتاب ترجمه شود و من كار ترجمه را آغاز كردم . . . بعد از مدتى در بعضى از محافل صحبت از كتاب شد . بعضى انتقاد مىكردند كه مؤلف ، اشتراكى است و افكار كمونيستى دارد ! من دفاع كردم و گفتم كه به امر آيةاللَّه بروجردى مشغول ترجمه آن هستم و افزودم كه اين چنين برداشت منطقى و صحيح از ديدگاههاى اجتماعى - اقتصادى امام على عليه السلام توسط يك مسيحى واقعاً موجب افتخار است و كتاب به قول آيةاللَّه بروجردى بىنظير و يا عادم النظير است . . . ولى چيزى نگذشت كه معلوم شد شياطين كار خود را كردهاند . . . . البته از سوى ديگر ، آنها چون مىدانستند كه آيةاللَّه بروجردى علاقه دارند كتاب ترجمه شود ، به يكى از شخصيتهاى علمى محترم پيشنهاد كردند كه براى جلب رضايت آقا ، كتاب را ترجمه كند و متأسفانه او هم غافل از توطئه پشت پرده ، در دام افتاد و كتاب را ترجمه كرد و بعد اضافاتى مثلًا در صفات ملوك عادل ! بر ترجمه كتاب افزود كه هم تحريف حقيقت بود ، هم تحريف تاريخ و هم تحريف ماهيت و هدف كتاب ! خُب ، استاد ! ماجراى دستگيرى شما و توقيف كتاب و تعهدى كه از شما گرفتند چگونه بود ؟ . . . در مورد گرفتارى هم ، درواقع مطلب همانطور است كه سرهنگ پژمان نوشته است . روزى يك نفر به من تلفن زد كه از دوستان فرزندم است و مىخواهد مرا ببيند ! ما هم گفتيم : درب خانه ما باز است اهلًا و سهلًا . . . وقتى او آمد ، خود را سروان يا سرگرد معرفى كرد و ما هم چيزى نگفتيم . او آمد و نشست و مأموريت خود را بيان كرد و گفت كه بدون سر و صدا بايد برويم ! و بعد كتاب و ترجمه را - كه در روى ميز من بود - برداشت و در كيف خود جاى داد و ما را هم با خود برد . توكل بر خدا كرديم و راه افتاديم . ما را به ساختمانى برد و نشستيم به گفتوگو . . . . البته من نمىدانستم كه محل بازجويى من كجاست ؟ احترام ظاهر را حفظ كرد و