جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)

37

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى)

آدم مؤدبى بود ، اما معلوم نبود كه اگر دستور ديگرى از بالا مىرسيد ، وضع چگونه مىشد و ادب و احترام كجا مىرفت ؟ بازجويى كه تمام شد ، ما را ول نكردند و شب نگه داشتند و همان‌جا خوابيدم . البته گاهى هم با او شوخى مىكردم ، مثلًا مىگفتم : دماغ شما چطوره ؟ چاق است ! يامىگفتيم : يك سيگارى بكشيد بىضرر نيست ! . . . از اين شوخىهاى عادى خودمان ، تا خيال نكند كه حالا ما ترسيده‌ايم يا چيز ديگر ! اما اين‌كه او مىگويد ما عارف بوديم . . . البته ادعايى نداشتيم و خود را هم عارف نمىدانيم ، ولى اغلب اينها از بس با خودشان بيگانه‌اند و از رؤسايشان تبختر و پز ديده‌اند ، وقتى با يك طلبهء لاقبابى مثل من روبه‌رو مىشوند و دو كلمه هم حرف حق مىشنوند ، روحشان تكانى مىخورد و ياد عارف و عرفان مىافتند . در مورد مطالب آخر ، البته من يادم نمىآيد كه تعهدى سپرده باشم ، ولى گفتند كه : شما ترجمه كتاب را تمام كنيد و به ما بدهيد تا ما زودتر اجازهء نشر آن را از اداره فرهنگ بگيريم چون با جوّى كه درباره كتاب درست شده است ، به شما اجازه نشر نخواهند داد ، بعد كه ترجمه تمام شد ، آن را از من گرفتند تا پس از يك هفته تحويل دهند ! مدتى گذشت و خبرى نشد . سرانجام من زنگ زدم كه آقا كتاب چى شد ؟ اجازه چطور شد ؟ پاسخ دادند كه بررسى تمام نشده ، هر وقت تمام شد خودمان خبر مىدهيم ! . . . و هيچ‌وقت هم البته خبر ندادند و من هم علاقه نداشتم كه با اينها تماس بگيرم و به هر حال اصل ترجمه ما از بين رفت و يا اين‌كه در پرونده من در اسناد ساواك موجود است و اگر زحمتى نيست و مقدورتان هست از اين آقايان بپرسيد ، اگر ترجمه آن‌جا باشد به ما پس بدهند ، يك مرورى بكنيم و چاپ شود . چون ترجمه به دستور آيةاللَّه بروجردى بود و من هم خيلى دقت كردم كه خوب ترجمه شود و توضيحات لازمى را در پاره‌اى موارد ، در پاورقىها به‌طور مشروح طبق نظر مرحوم آقا بر آن افزودم . ( به اين موضوع در نامه دوم اشاره فرمودند كه من عين‌نامه را به شما