جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)
107
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (بوستان كتاب)(فارسى)
ابوطالب همراه يك كاروان ، براى تجارت به سفر شام آماده مىشود و هنگامى كه عزم سفر مىكند و به راه مىافتد ، محمد به او مىنگرد و مىگويد : « عموجان مرا كه پدر و مادرم را از دست دادهام ، به چه كسى مىسپارى ؟ » ابوطالب متأثر مىشود و او را بر مركب خود سوار مىكند و مىگويد : « به خدا سوگند ! من او را به همراه خود مىبرم ، او از من و من از او هيچوقت جدا نمىشويم » . وقتى به خواست ابوطالب ، محمد به همراه او به سفر رفت ، بيش از چهاردهسال نداشت . آنها از « مدين » و « وادىالقرى » و « ديار ثمود » گذشته و در سرزمين شام در كنار باغها و بستانها ايستادند ، هردو با هم مكث كرده و طبيعت زنده و ساكت را تماشا كردند . خورشيد را ديدند كه در دل آسمان شناور است و چهره آن زمين و اطراف آن را روشن مىسازد ، تا در نقطهء خاصى از فضاى عجيب و نامتناهى ، قرار گيرد و لختى بايستد و سپس بهسوى قسمت ديگرى از جهان مجهول سرازير شود و هنگامى كه آخرين اشعهء خود را افكند و در آنسوى زمين از نظرها پنهان گردد ، شب فرا رسد . . . سياهى همهجا را فرا گيرد و تنها نور ستارگان پرتوافكن باشد . اسرارى را كه ابوطالب از طبيعت درك مىكرد ، در روح محمد نيز جلوهگر شده و موج مىزد ، تا جزء ذات او گردد و او در سايهء عموى مهربان خود ، پرورش يابد و بزرگ شود . در واقع هرچه در طبيعت بود ، از انگيزههاى حزن و اندوه ، سرور و شادى ، سادگى و عمق ، همه و همه ، در دل محمد به هم آميخته و در وى مفاهيم هستى و روح انسانى را مجسم و نمودار مىسازند . آرى ، گويا نيروى هستى چنان خواسته بود كه در يگانگى طبيعت ، رفتوآمد اختران ، زيبايى آفرينش ، شورانگيزى هستى ، زيبايى ازلى و ابدى ستارگان آسمان ، لطافت فضا ، حركت زمين و غوغاى زندگى ، آن دو با هم بيدار شوند . * * * راهب معروف « بحيرا » - جرجيس - كاروانى از قريش را در صومعهاى كه در شام