جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)
1600
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى)
معاويه به حيلهگرى پرداخت تا يزيد را به هدف خود برساند . به همين جهت نامهاى به عبداللهبن سلام كه فرماندار عراق بود فرستاد و نوشت : به محض رسيدن نامه پيش من بيا ! زيرا به خواست خدا در آن خيرى نصيب تو مىگردد ، سعى كن كه در آمدن تأخير نكنى ! عبدالله بن سلام طبق دستور زمامدار خود با شتاب به پايتخت معاويه رسيد و در منزلى كه براى او مهيّا شده بود ، وارد شد . در اين هنگام ، ابوهريره و ابودرداء در شام و نزد معاويه بودند . معاويه به آنها گفت : من دخترى دارم كه وقت ازدواجش رسيده است . دربارهء شوهر او فكر كردهام كه چه كسى لياقت همسرى او را دارد و شايستهء دختر من است ؛ بايد كسى باشد كه راه و خطّمشى مرا پس از من حفظ كند ، زيرا شايد پس از من كسى بر اين تخت سلطنت تكيه زند كه شيطان بر او چيره گردد و او را وادار نمايد تا دختران را از ازدواج منع كند و دربارهء آنها ستم روا دارد و بگويد همشأن و مناسب دختر من شوهرى پيدا نمىشود . من عبداللهبن سلام قريشى را انتخاب كردهام ، زيرا ديندار و باشرف ، بزرگوار و جوانمرد است ! ابودرداء و ابوهريره به معاويه گفتند : « براستى كه تو بهترين و شكرگزارترين بندهء خداوند نسبت به نعمات او هستى . » معاويه به اين دو تن گفت : تمايل مرا به عبدالله بن سلام بگوييد ! من براى دخترم صلاحى را تشخيص دادهام ، ولى اميدوارم كه به خواست خدا از نظر من خارج نگردد و با من هماهنگ شود . ابوهريره و ابودرداء راه خانهء عبداللّه بن سلام را در پيش گرفته و داستان را به او گفتند . معاويه نيز به نزد دختر خود رفت و به او چنين آموخت : « موقعى