جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)
1530
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى)
درستى از صفتى كه به پادشاهان پيشين نسبت داديم و آنان را دزدان پستفطرت خوانديم ، ارائه دهيم ، اين داستان وحشتناك را براى شما نقل مىكنيم ؛ داستانى كه آن را يك پادشاه عرب بهوجود آورده و تاريخنويسان يونان و رم قديم و عرب همه آن را نقل كردهاند ، تا شاهد گويايى براى يكى از حقايق تاريخى باشد . در پايان قرن پنجم ميلادى ( 480 م ) در « نجد » ، خاندان كنده حكومت مىكردند و امير دولت ، حارثبن عمرو - جد امرءالقيس شاعر معروف عرب - بود . قبايل عرب ، از طايفهء مضر و ربيعه براى ابلاغ پيامى پيش حارث آمدند و از وى درخواست كردند كه فرزندان خود را بهرياست آنان بگمارد تا اختلافاتى كه بين آنان وجود دارد بر طرف شود . حارث چهار پسر داشت . او حكومت قبايل را در ميان پسران خود تقسيم كرد . قبيلهء اسد و غطفان ، حُجربن حارث - پدر امرءالقيس - را براى رياست خود برگزيدند ؛ و قبيله « بكر بن وائل » نيز به برادرش « شرجيل » اظهار تمايل نمودند ؛ « معدى كرب منيز » زمامدارى قبايل « قيس و عيلان » را به عهده گرفت و برادر ديگر آنان « سلمه » به حكومت عشاير « تغلب » و « نمربن قاسط » برگزيده شد . ( بدين ترتيب تمام قبايل عرب نجد از جنوب تا شمال در زير لواى كنده متحد شده بودند و نفوذ اين مملكت تا حدود حيره رسيده بود . ) از اين جريان اندكى نگذشت كه حارث ، پدر آنان ، درگذشت . از قضاى روزگار ، حارث قبل از مرگش از « حيره » پايتخت سلسله « مناذره لخمى » گريخت زيرا پايتخت او بهتصرف منذر ، معروف به « ابن ماءالسماء » درآمد . منذر براى تفريح و افتخار و شرف بلند خويش ! مىخواست حارث را بهقتل رساند !