جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)
1531
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى)
حارث به سرزمين قبيله « كلب » پناهنده شد و نجات يافت و منذر ، اموال و اسبان و شتران او را به يغما برد ، و چهل و هشت تن از بازماندگان پادشاه كنده را ( كه در ميان آنان دو پسرش بهنامهاى عمرو و مالك ، عموهاى امرءالقيس شاعر معروف بودند ) به اسارت گرفت . منذر زمانى كوتاه ، اسرا را نگاه داشت و سپس آنان را به قتل رساند و پيكرهايشان را در بيابانهاى افكند ، تا طعمه درندگان و پرندگان شود . امرءالقيس قصيده غمناكى در مصيبت آنان سروده است . « 1 » آنگاه كه حارث « 2 » درگذشت چهار فرزندش بر مسند خود استوار ماندند . منذر انديشيد تا توطئهاى براى كشتن آنان فراهم سازد ، تا هم قلبش را شاد كند و هم انتقامش را بگيرد و هم خودسرى پادشاهان ستمگر را برملا سازد . وى بدين منظور ، در ميان برادران ، فتنهانگيزى كرد و براى اختلاف بين اين چهار برادر از تمامى وسايل بهره جست ، و آنقدر كوشيد ، تا اينكه دو تن از آنانرا فريفت و بهجان يكديگر افكند . تا آنجا كه سلمه حاكم تغلب و برادر او « شرجيل » فرمانرواى بكر ، به نبرد با يكديگر پرداختند . . . و به شكست و قتل شرجيل انجاميد . « 3 » هنگامى كه سلمه آگاه شد كه برادرش كشته شده ، بسيار بىتابى كرد و پشيمان گشت زيرا فهميد كه « منذر » مىخواهد تا برادران
--> ( 1 ) الا يا لهف نفسى بعد قوم * هم كانوا الشفاء فلم يصابوا . اغانى ، ج 9 / 89 ؛ العقد الثنين ، ص 20 ؛ ايامالعرب ، ص 119 ( 2 ) حارث در پى شكارى رفت كه باعث هلاك او گرديد ، كامل ، ج 1 / 232 ( 3 ) اين جنگ در ايام عرب معروف به « يوم كُلاب اول » است ( ايامالعرب ، ص 46 )