جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)

1636

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى)

پس از چندى ، حجاج به فرمان عبدالملك ، زمامدار عراق شد تا « امنيت و صلح ! » را برقرار سازد . حجاج هنگامى كه به كوفه وارد شد ، بيش از دوازده سرباز به همراه نداشت و قبل از ورودش به اين شهرِ طرفدار على ( ع ) ، يكى از نمايندگان خود را فرستاد تا به مردم خبر دهند كه حجاج وارد كوفه مىشود . مردم با ترس فراوان به سرعت به مسجد رفتند و منتظر آمدن حجاج ماندند . آن روز يكى از روزهاى ماه رمضان بود . هنگامى كه مردم نشسته بودند و از نارضايتى خود به جهت آمدن حجاج ستمگر سخن مىگفتند ، ناگهان حجاج با عمامه خزى بر سر و دستارى كه چهره‌اش را پوشانده بود ، با يك شمشير و كمان وارد مسجد شد و آهسته‌آهسته در حالى كه سكوت در همه جا حكمفرما شده بود به نزديك منبر مسجد رسيد و بالاى آن رفت . سپس گفت : « مردم جمع شوند ! » مردم كوفه در مسجد گرد آمدند و با دقت و سكوت تمام به حجاج نگاه مىكردند . سكوت حجاج و انتظار مردم به طول انجاميد . مردم آهسته‌آهسته سخنانى مىگفتند كه آثار ناراحتى از آن آشكار بود ؛ كسى ريگى برداشت كه به حجاج بزند ، اما ناگهان حجاج به سخن آمد و ريگ از ترس و وحشت از دست آن شخص به زمين افتاد . حجاج ناگهان پارچه روى صورت خود را كنار زد و چشم مردم به او افتاد . بعد گفت : « من فرزند سختى و پيشتاز گردنه‌هايم . موقعى كه عمامه‌ام را برداشتم مرا خواهيد شناخت . به خدا سوگند ، چشمهايى خيره و گردنهايى كشيده مىبينم . سرهايى را مىبينم كه مانند ميوه رسيده و هنگام چيدن آنها فرارسيده است و من