جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)
46
علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى)
روحانى قدكوتاه ، لاغراندام ، با ريش فلفل نمكى ، چشمانى سياه ، عمامهاى سياه نشانه از خانواده سادات بر سر ، عبايى قهوهاى خوش رنگ نايينى بر دوش و لباس و يقه پيراهن و جوراب همه تميز و مرتب بود . خيلى شمرده و با صرف لغات مؤدبانهاى صحبت مىكرد . به محض قرار گرفتن در پشت ميزم اظهار تأسف كردم كه اداره تعطيل است و آبدارخانه هم بسته كه دستور چاى بدهم . گفت : زياد به چاى آن هم از ساعات 5 ، 6 بعدازظهر به بعد علاقهمند نيستم ، ولى آيا مىتوانم سيگار بكشم ؟ من هم همان كلمه او را تكرار كردم : استغفراللَّه . اول به من تعارف كرد . گفتم اصولًا نه چاى و نه قهوه مىخورم و نه سيگار مىكشم ، گفت : مىگويند كشيدن سيگار آن هم كم ، براى رفع غم و غصه بىضرر نيست ! گفتم هر دو زيانبخش است همانطور كه گفتيد هم سيگار و هم غم و غصه . ولى مگر شما غم و غصهاى هم داريد ؟ گفت : زندگى در اين جهان براى ما مشقت و رنج و غم و غصه است ، زندگى حقيقى و واقعى ما در آن دنياست . فهميدم از عرفاست ؟ ! سيگارش تمام شده بود و من هم آماده سؤال و جواب . . . پس از دو ساعت بازجويى دقيق و حتى ترجمه آيات يا جملاتى كه هنوز ترجمه نكرده بود براى من تشريح و در نهايت صداقت همهچيز را بيان داشت . حدود ساعت 11 شب بود كه كارم خاتمه پيدا كرده و اصولًا مىبايد به زندان مىبردم و تحويلش مىدادم و مراتب را هم تلفنى به سرتيپ تيمور بختيار گزارش مىدادم . اين كار را نكردم . تلفن را برداشتم و به منزل بختيار تلفن كردم . بختيار گوشى را برداشت و گفت : ها پژمان چه مىكنى ؟ جريان را به اطلاعش رساندم . نظرم را