جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)

325

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى)

امر كند ؟ و اگر مردم او را چنان يافته‌اند كه به او رضايت دارند ، چرا آنان را از آن كار بازدارد ؟ مگر آنان - در هر دو صورت - به وضع و نياز و مسائل اجتماعى خود آگاه‌تر نيستند ؟ مگر فقط خود آنان نيستند كه حق تعيين سرنوشت خود را دارند ؟ مىگويم : اين ، همان هدف نهايى است كه احترام به آزادى توده و آزادى تعيين سرنوشت از طرف خود مردم ، به آن منتهى مىشود . و على در احترام به آزادىهاى مردم به آنجا رسيد كه حتى به آنها در نزديكى و يا دورى از خود او ، آزادى داد . و البته اين پس از آن بود كه اكثريت توده مردم با او بيعت كردند و كناره‌گيرى گروهى از وى ، به‌مثابه انكار حق توده در انتخاب حاكم به‌شمار آمد و مطرود شناخته شد . او از هر چيزى كه از راه زور و اعمال نفوذ ، اكراه و اجبار به‌دست آيد ، بيزار است و شيوهء برخورد او با گروهى كه با وى بيعت نكردند از همين تفكر حاصل شده‌بود . او به‌حيرت و سرگردانى نيفتاد و راه خود را گم نكرد . او كسى را مجبور نساخت ولى در همان‌وقت ، از آنچه به اراده توده مردم ضرر مىزد غافل نماند . او به آنها اجازه داد كه بر رأى و نظرخود باشند ولى به‌نام حق حاكميت ملت دركار مردم هم دخالت نكنند - و اين در واقع اعتراف به‌حق افراد و جماعت ، در يك چهارچوب بود - تفصيل ماجرا از اين قرار است كه « سعدبن ابىوقاص » كه يكى از اعضاى شورى بود « 1 » از بيعت با امام سرباز زد ، و

--> ( 1 ) عمربن خطاب در بستر مرگ ، شش نفر را انتخاب كرد كه پس از مشورت با يكديگر خليفهء پس از وى را انتخاب كنند ! يكى از آن شش تن ، سعد بن ابىوقاص بود ! اين شش نفر را « اصحاب شورى » مىنامند . م