جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)

159

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى)

ابوطالب : تو از نظر سن و مقام ، پيش ما محترم هستى ، ما از تو خواستيم كه از پسر برادرت پشتيبانى نكنى و تو حرف ما را نپذيرفتى ، به‌خدا سوگند ، ما ديگر نمىتوانيم صبر كنيم و ببينيم كه از پدران ما بدگويى شود ، عقايد ما احمقانه به‌حساب آيد و خدايان ما پر از نقص و عيب معرفى گردند ! و تو هم پسر برادرت را تحويل ما ندهى . ما مجبوريم با تو و او بجنگيم تا يكى از دو طرف از بين برود . . . . موضوع به گوش محمد رسيد ، سر به‌زير انداخت و سكوتى كرد كه تاريخ هستى در برابر آن مبهوت و بىحركت ماند و نمىدانست كه پس از آن روش او چه خواهد بود . آيا تاريخ در همين راه به سير خود ادامه خواهد داد ، يا سرنوشت آن تغيير خواهد يافت ؟ در سخن واحدى كه لب‌هاى اين مرد براى اداى آن باز شد ، تكليف سير تاريخ تعيين گرديد . اين مرد بزرگ در حالى كه سرشار از نيروى اراده ، نور تصميم و راستى دعوت بود و به آنچه كه خود و زندگى خود را وقف آن نموده بود ، صميمانه و از ته دل ايمان داشت ، اين سخن جاودان را كه نشان‌دهنده حقيقت پيامبران و عظمت صاحبان رسالت‌ها بود گفت : « اى عمو ! به خداوند سوگند ، اگر خورشيد را در دست راست و ماه را در كف چپ من بگذارند كه از اين راه برگردم ، هرگز برنخواهم گشت تا خداوند آيين خود را پيروز گرداند و يا من در راه آن كشته شوم » و ابوطالب از شگفتى و مهر بىحد خود گريست و در آن هنگام فقط او شاهد راه و روش جديدى بود كه به‌زودى تاريخ به‌دست برادرزاده‌اش ، به‌سوى آن سوق داده خواهد شد . البته مهر و محبت عميقى را كه محمد در خانه عموى خويش ابوطالب احساس مىكرد ، تنها از يك‌جانب نبود ، بلكه همه اهل خانه