جورج جرداق (مترجم: خسروشاهى)

156

علي صوت العدالة الإنسانية (امام على ع صداى عدالت انسانى) (فارسى)

وقتى به خواست ابوطالب ، محمد به همراه او به سفر رفت ، بيش از چهارده‌سال نداشت ، از « مدين » و « وادىالقرى » و « ديار ثمود » گذشتند و در سرزمين شام در كنار باغ‌ها و بستان‌ها ايستادند ، هردو با هم مكث كرده و طبيعت زنده و ساكت را تماشا كردند . خورشيد را ديدند كه در دل آسمان شناور است و چهره آن زمين و اطراف آن را روشن مىسازد ، تا در نقطه خاصى از فضاى عجيب و نامتناهى ، قرار گيرد و لختى بايستد و سپس به‌سوى قسمت ديگرى از جهان مجهول سرازير شود و هنگامى كه آخرين اشعه خود را افكند و در آن‌سوى زمين از نظرها پنهان گردد ، شب فرا رسد . . . سياهى همه‌جا را فرا گيرد و تنها نور ستارگان پرتوافكن باشد . اسرارى را كه ابوطالب از طبيعت درك مىكرد ، در روح محمد نيز جلوه‌گر مىشود و موج مىزند ، تا جزء ذات او مىگردد و او در سايهء عموى مهربان ، پرورش مىيابد و بزرگ مىشود و درواقع هرچه در طبيعت بود ، از انگيزه‌هاى حزن و اندوه ، سرور و شادى ، سادگى و عمق ، همه و همه ، در دل محمد به هم مىآميزند و در وى مفاهيم هستى و روح انسانى را مجسم و نمودار مىسازند . آرى گويا نيروى هستى چنان خواسته بود كه در يگانگى طبيعت ، رفت‌وآمد اختران ، زيبايى آفرينش ، شورانگيزى هستى ، زيبايى ازلى و ابدى ستارگان آسمان ، لطافت فضا ، حركت زمين و غوغاى زندگى ، آن دو با هم بيدار شوند . * * * راهب معروف « بحيرا » - جرجيس - كاروانى از قريش را در صومعه‌اى كه در شام بود - در آن جز كسى كه وارث علم نصرانيت