سيد حسن آصف آگاه
199
سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى)
بارى ديگر افراسياب كوشيد ؛ كىسياوش 14 به كارزار آمد . به بهانه سودابه 15 - كه زن كاوس سودابه بود - سياوش به ايرانشهر باز نشد . بدين روى كه افراسياب زينهار [ آوردن سياوش ] به خود را پذيرفت ، [ سياوش ] به سوى كاوس نيامد ، بلكه خود به تركستان شد . دخت افراسياب را به زنى گرفت . 16 كىخسرو 17 از اوزاده شد . سياوش را آنجاى كشتند . اندر همان هزاره كىخسرو افراسياب را كشت ، خود به كنگ دژ شد و شاهى را به لهراسب 18 داد . چون گشتاسب شاه 19 سى سال شاهى 20 كرده بود ، هزاره به سر رسيد . پس هزارهء چهارم آغاز شد . اندر آن هزاره زردشت دين را از هرمزد پذيرفت و آورد . گشتاسب پذيرفت و [ آن را ] رواج بخشيد . با ارجاسب 21 كارزارى شگفت كرد . بسيارى از ايرانيان و انيران از ميان رفتند . اندر همان هزاره ، چون شاهى به بهمن اسفندياران 22 رسيد ، [ ايرانشهر ] ويران شد . ايرانيان به دست خود نابود شدند و از تخمهء شاهى كس نماند كه شاهى كند . ايشان هماى ، 23 دخت بهمن ، را به شاهى نشاندند . پس ، اندر شاهى داراى دارايان ، 24 اسكندر 25 قيصر از روم بتاخت ، به ايرانشهر آمد . دارا شاه را بكشت . همه دودهء شاهان و مغ مردان و پيدايان 26 ايرانشهر را نابود كرد . بىمر آتشكدهها را بيفسرد ، گزارشهاى دين مزديسنان را بستد و به روم فرستاد . اوستا را سوخت و ايرانشهر را به نود كرده خدايى 27 بخش كرد . پس اندر همان هزاره ، اردشير بابكان به پيدايى آمد . آن كرده - خدايان را كشت ، شاهى را [ از نو ] آراست . دين مزديسنان را رواج بخشيد و آيينهاى بسيار آراست كه در تخمه او رفت . 28 اندر شاهى شاپور هرمزدان تازيان آمدند و اولهرودبار را گرفتند و سالهاى بسيار به آوار و تازش داشتند تا شاپور به شاهى رسيد ، آن تازيان را سپوخت ، شهر را از ايشان بستد . بس شاه تازيان را نابود كرد و بىمر شانه را [ به بند ] بركشيد . اندر شاهى پيروز يزدگردان شش سال باران نبود . مردم را بدى و سختى گران رسيد . سپس خوشنواز ، هفتالان شاه ( - شاه هياطله ) ، آمد . پيروز را كشت و از او قباد و خواهر [ او ] ، آتشك ( ؟ ) ، را به گروگان به هفتالان برد . اندر شاهى قباد مزدك بامدادان به پيدايى آمد ، آيين مزدكى نهاد . قباد را فريفت و گمراه كرد كه . . . و فرمود دين مزديسنان از كار بدارند ؛ تا انوشيروان ، خسرو قبادان ، به برنايى رسيد ، مزدك را كشت ، دين مزديسنان را سامان بخشيد و آن هيونان را كه به ايرانشهر اسب تازى همىكردند ، بسپوخت و گذر [ ايشان ] را بست ، ايرانشهر را بىبيم كرد . چون شاهى به يزدگرد 29 آمد ، بيست سال شاهى 30 كرد . آنگاه . . . به بس شمار به ايران تاختند . يزدگرد به كارزار با ايشان قادر نبود به خراسان و تركستان شد و اسب و مرد و يارى