سيد حسن آصف آگاه

198

سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى)

پنجاه مرد مىآيد و هزارهء پنجم آغاز مىشود : هزارهء هوشيدر . در هزارهء اوشيدر ، زمستان ملكوسان و در هزارهء اوشيدرماه رهايى ضحاك از بند ، جهانيان را روبه سوى نابودى مىبرد . پس هزارهء سوشيانس مىرسد كه پنجاه و هفت سال است . سه منجى از دوشيزگانىزاده مىشوند كه هنگام سر شستن در درياچهء كيانسه ، به نطفه زرتشت آبستن مىگردند و اين چون سه چراغ است كه در بن دريا مىدرخشد » . 1 [ چنين گويد ] كه چون اهريمن به آغاز نخستين هزاره آميزش اندر تاخت ، گاو و كيومرث بودند . چون مشى و مشيانه 2 آن ناسپاسى را كردند ، آن‌گاه پنجاه سال از ايشان زايش نبود . اندر همان هزاره ، به هفتاد سال ، هوشنگ و تهمورث ، هردو ، ديوان را بكشتند . در پايان هزاره ، ديوان جم را ببريدند . ديگر هزاره آغاز شد . ضحاك پادشايى بد فراز كردن گرفت و يكهزار سال پادشايى بكرد . چون هزاره به سر شد ، فريدون [ او را ] گرفت و بست . سديگر هزاره آغاز شد . چون فريدون كشور را بخش كرد ، سلم و تور 3 آن‌گاه ايرج را كشتند . [ بسيارى از ] فرزندان و نسل [ او ] را از ميان بردند . اندر همان هزاره منوچهر 4 زاده شد و كين ايرج را خواست . پس افراسياب 5 آمد و منوچهر را با ايرانيان به پتشخوارگر راند و به بيمارى و تنگى و بس مرگ نابود كرد و فرش و نوذر ، 6 پسران منوچهر را كشت تا به نسلى ديگر ، ايران‌شهر از افراسياب ستانده شد . چون منوچهر درگذشت ، ديگربار افراسياب آمد ، بر ايران‌شهر بس آشوب و ويرانى كرد ، باران را از ايران‌شهر بازداشت ؛ 7 تا زاب 8 تهماسپان آمد ، افراسياب را بسپوخت و باران آورد كه آن را نوبارانى خوانند . پس از زاب ، ديگربار ، افراسياب گران بدى به ايران‌شهر كرد تا قباد به شاهى نشست . اندر شاهى كاوس ، 9 اندر همان هزاره ، ديوان ستيزه‌گر شدند و اوشنر 10 به كشتن رسيد و انديشهء [ كاوس ] را گمراه كردند تا به كارزار آسمان شد و سرنگون فروافتاد . فرّه 11 از او دور شد ، پس به اسب و مرد جهان ويران كردند [ تا ] او را به بوم هاماوران ، 12 به فريب ، با پيدايان ( - اعيان ) كيان در بند كردند . يكى كه او را زينگاو 13 خوانند ، كه زهر به چشم داشت ، از تازيان به شاهى ايران‌شهر آمد . به هركه به بدچشمى نگريست كشته شد . ايرانيان افراسياب را به خواهش خواستند تا آمد و آن زينگاو را كشت و [ خود ] شاهى ايران‌شهر كرد . پس مردم از ايران‌شهر برد و به تركستان نشاست . ايران‌شهر را ويران كرد و بياشفت ، تا رستم از سيستان [ سپاه ] آراست و هاماورانيان را گرفت ، كاوس و ديگر ايرانيان را از بند گشود . با افراسياب ، به اوله‌رودبار ، كه سپاهان خوانند ، كارزارى نو كرد . از آن‌جاى [ وى را ] شكست داد . پس كارزار ديگر با [ وى ] كرد تا [ وى را ] بسپوخت ، به تركستان افكند ، ايران‌شهر را از نو آبادان كرد .