سيد حسن آصف آگاه
175
سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى)
روزگار ايران و ايرانيان پس از ساسانيان ز درويشى و رنج و از نام و ننگ * بود تنگْدلْ مردم و دستْتنگ سِفَنْدارمَذْ برگشايد دهان * برون افكند گنجهاى نهان نه مردم دران روزگارانِ بد * ز صد يك نبينى كه دارد خرد ز تركان و پيكند و ختلان و چين * برآيد سپاهى به ايرانزمين چو پر گردد از مهتران تخت و بخت * ابا بندگان اوفتد تاجوتخت بسى نعمت و مال گردآورند * مر آن را به زير زمين گسترند گنهكار باشند از كار خويش * همى نايدش شرم كردار خويش ز سختى و تنگى و رنج و نياز * شود چيره بر مردمان مرگوآز پس آنگه چنين گفت پروردگار * به زرتشت پيغمبرِ روزگار كه اين حال با موبدان و رَدان * بگو تا بگويند با بخردان بدانند هركس سرانجام خويش * بورزند كرْفَه در ايام خويش به گيتى چو بينند رنج گران * به مينو بُوَد رامشِ بىكران چو فرسوده دارى تنت را به رنج * روانت بيابد از آن رَنْج ، گنج چه آسوده دارى تنت را به ناز * ز نازِ تن آيد روان در گداز حقيقت چنان دان ترا آن سرى * همان پيشت آيد كز ايدر برى ز نيكى بيابى سرانجام نيك * ز بدكار كى گفتْ كسْ نامِ نيك دگرباره زرتشت پرسيد باز * ز يزدانِ دارندهء بىنياز كزان روزگارِ بدِ پرخطر * چه آيد ز بدْمردْ ، دين را به سر كسى را كه وِستا بُوَد بر زبان * و يا بندِ كستى بُوَد بر ميان چگونه گذارند با آن گروه * روان در عذاب و تن اندر ستوه درون را به بَرسُم چگونه يزَند * چگونه بخوانند وِستا و زند 8 ( 59 ) آگاه كردن زراتشت را در آخر هزاره چنين داد پاسخ جهان آفرين * به زرتشتِ پاكيزه و پاك دين چو رنجش بُوَد مردِ دين را تمام * در آن روزگار بد [ و ] بىنظام نيايش كه آن را بخوانند راست * بايستد بهجاى دوازده هَماسْت 9