سيد حسن آصف آگاه

176

سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى)

بُوَد يشْت آن روزگارِ خطر * چنان چون هَمادين به وقت دگر كه يك واجِ وِستا و زند آن زمان * به‌جاى وينْداد و هادوخْت دان دگرباره چون سرِ هزاره بُوَد * غم و رنج‌شان بىكناره بود ز سختى كشيدن تنِ مردِ دين * همانا بدانگه بود آهنين نيامد كسى را چنان رنج و تاب * به هنگام ضحّاك و افراسياب اگر زندگىشان بود بيشتر * هم از نعمت و مالْ درويش‌تر پس آنگه چو آيد هزاره به سر * ز بهدين نمانَد كسى با هنر ز هر جانب آهنگِ ايران كنند * به سُمّ ستورانش ويران كنند چو رخ زى به دُشْخوارگر 10 آورند * و زان جايگه دين و شاهى برند رسد كار آن بدسگالان به جان * هم آواره گردند از خان‌ومان چنين بود خواهد كه گفتم ز راز * ز نيك‌وبد و از نشيب و فراز نماند به يك‌گونه كار جهان * چو باديست نيك‌وبدِ آن جهان ( 60 ) پرسيدن زراتشت دگربار از يزدان بپرسيد زرتشت بار دگر * ز هرمزدِ ، دادارِ پيروزگر كه از بعدِ اين محنتِ روزگار * بود دينِ به را كسى خواستار شود تازه اين رسم‌وآيينِ به * كند هيچ‌كس يارى دينِ به سيه جامه را كى نمايد شكست * چگونه شود ديو ناپاك پست در آن عمر كوتاه و رنجِ دراز * چگونه شود كار ايشان به ساز سرانجامِ ايشان چگونه بُوَد * كه بىكار كرْفَه ز دنيا شود ايا آفرينندهء دادگر * ازين حال كن بندگان را خبر كه جانم ز تيمار گريان شدست * دلم زين شروشور بريان شدست به دو گفت دادار پروردگار * كه اى مرد ديندار ، اندُه مدار كه كس جاودانه نمانَد به غم * نمانَد به كس بر دوگونه ستم به گيتى هر آن‌كس كه محروم گشت * به مينو چنان دان كه مرحوم گشت دگر آن‌چه پرسيدى از روزگار * كه كس دينِ به را بُوَد خواستار چو آيد به گيتى نشان سياه * دگرگون شود ساز و آيين و راه