سيد حسن آصف آگاه
113
سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى)
55 . از [ هر ] ده [ تن ] اين مردم نه [ تن ] در سوى اباختر ( - سمت شمال ) نابود شوند . 56 . در فرمانروايى بد ايشان هرچيز به نيستى و بيچارگى و سبكى ( - خوارى ) و نيستى رسد . 57 . سپندارمذ ، [ يعنى ] زمين ، دهان بازگشايد ، هر گوهر [ و ] فلز مانند زروسيم و روى و ارزيز و سرب به پيدايى رسد ( - آشكار شود ) . 58 . و پادشاهى و فرمانروايى به بندگان انيرانى ( - غيرايرانى ) چون هيون ، ترك ، ختل و تبتى رسد كه بياباننشين و كوهيار [ اند ] و چينى و كابلى و سغدى و رومى و هيون سپيد سرخجامه بر اين دههاى ايران من فرمانروا باشند . فرمان و كامهء ( - ميل و خواست ) ايشان در جهان روا باشد . 59 . پادشاهى ، از دوال كستيان ( - چرمين كمران ) 22 و تازيان و روميان به ايشان رسد . 60 . ايشان چنان فرمانروايان بد [ ى ] باشند كه اگر مرد پرهيزگار نيكى يا مگسى را بكشند هردو به چشم ايشان يكسان باشد . 61 . و كاخ و خويدى ( - سرسبزى ، خرّمى ) وآبادى و ده و دوده و خواسته و دستگرد و قنات و رود و چشمه بهدينان آزاده به اين انيران رسد و سپاه و مرز و درفش [ نيز ] به ايشان رسد . و پادشاهى در جهان به كامهء خشم رود . 62 . و چشم آز ايشان از خواسته پر نباشد ، خواستهء جهان گرد كند و در زير زمين نهان كنند و به سبب گناهكارى ، لواط و دشتان مرزى ( - نزديكى در حالت ناپاكى زنانه ) بسيار كنند و بسيار شهوت زشت ورزند . 64 . و اندر آن زمان شگفت شب روشنتر [ باشد ] و سال و ماه و روز بكاهد و سپندارمذ [ يعنى ] زمين ، بالا آيد و خطر مرگ و نيازمندى در جهان سختتر باشد » . 65 . اورمزد به زردشت سپيتمان گفت : « اين است آنچه از پيش گويم ، 66 . آن گنامينو ( - اهريمن ) ى گناهكار را آنگاه بايد نابود كردن [ كه ] ستمبهتر ( - ستيزهگرتر ، ستمكارتر ) و بدفرمانرواتر باشد » . 67 . ايدون نيك گفت اورمزد به زردشت سپيتمان كه : « بخوان و از بركن و از طريق زند ، پازند و گزارش بياموز ، به هيربدان و هاوشتان بگوى تا در جهان بگويند ، پس ايشان به آنهايى كه از سده آگاه نيستند بگويند ، به اميد تن پسين 23 و براى نجات روان خويش هرزه و پتياره ( - بلا ) جدا دينان [ و ] ديوپرستان را برگيرند و ببرند ( - تحمل كنند ) » . 68 . و اين را نيز به تو گويم اى زردشت سپيتمان ! كه : « كسى كه در آن زمان ، تن خواهد ، نجات روان را نتواند ، چه [ اگر ] تن فربه [ باشد ] روان لاغر ، نزار [ و ] در دوزخ [ باشد ] كسى كه روان خواهد ، تن [ او ] لاغر ، نزار [ و ] در گيتى فقير و درويش [ باشد ، اما ] روان او در بهشت فربه ( - شاد ) [ باشد ] .