على اصغر ظهيرى
357
كشكول اهل بيت (ع) (فارسى)
متوكل رسيديم ، روزى در كنار درِ قلعهء متوكل بوديم ، شنيدم متوكل فرمان احضار امام هادى عليه السلام را داده است ، از بعضى از حاضران پرسيدم : اين شخصى كه متوكل فرمان احضارش را داده كيست ؟ . گفت : اين شخص مردى از آل على عليه السلام است ، رافضيان به امامت او اعتقاد دارند سپس گفت : ممكن است متوكل او را احضار كرده تا او را بكشد ، من تصميم گرفتم در آنجا بمانم تا ببينم كار به كجا مىانجامد ، و اين شخص كه متوكل قصد كشتن او را دارد كيست ؟ . ناگاه ديدم امام هادى عليه السلام در حالى كه سوار بر اسب بود وارد شد ، همهء حاضران به احترام او در جانب راست و چپ او به راه افتادند و آن حضرت در حالى كه ميان دو صف قرار داشت ، در حركت بود . همين كه چشمم به چهرهء او افتاد ، محبّتش در قلبم قرار گرفت ، پيش خود دعا مىكردم تا خداوند وجود او را از گزند متوكّل حفظ كند ، او كم كم در ميان مردم آمد در حالى كه به يال اسبش نگاه مىكرد و به طرف راست و چپ نمىنگريست و من همچنان پيش خود دعا مىكردم . همين كه آن حضرت مقابل من رسيد ، رو به من فرمود : « خداوند دعاى تو را مستجاب كرد ( و امروز از جانب متوكل ضررى به تو نمىرسد ) بدان كه عمر تو طولانى مىشود و اموال و فرزندانت زياد مىگردند . » از هيبت و شكوه حضرت ، لرزه بر اندامم افتاد ، و با اين حال به ميان دوستانم رفتم ، آنها گفتند : چه شده ، چرا مضطربى ؟ گفتم : خير است و ماجرا را به هيچ كس نگفتم ، تا به اصفهان بر گشتيم ، همانگونه كه امام عليه السلام پيشگويى كرده بود ، به قدرى ثروت من زياد شد كه اكنون قيمت اموالى كه در خانه دارم غير از اموالى كه بيرون خانه دارم ، معادل هزار هزار درهم است و داراى ده فرزند شدهام و اكنون عمرم از هفتاد تجاوز كرده است ، به دليل اين معجزه بزرگ و قدرتى كه در حضرت مبنى بر