على اصغر ظهيرى

318

كشكول اهل بيت (ع) (فارسى)

حضرت چند بيت به قصيده‌ام اضافه نمود كه در مورد شهادت خود بود ، سپس فرمود : قصيده‌ات را براى كسى مخوان . مأمون كه از آمدن من مطّلع شده بود مرا احضار كرد و از من خواست تا قصيده‌ام را برايش بخوانم ، من انكار كردم كه چنين قصيده‌اى نگفتم ؛ ولىمأمون حضرت رضا عليه السلام را به مجلس آورد و در حضور امام گفت : آن قصيدهء معروفى كه دربارهء فضايل خاندان على در حضور امام عليه السلام خوانده‌اى در حضور من هم بخوان . به ناچار قصيده را خواندم ، مأمون به صورت ظاهر اظهار شادمانى نمود و به من جايزه داد و وزيرش « فضل » جايزه‌اى نيكو با يك اسب راهوار برايم فرستاد . حضرت نيز صد دينار ، از پولى كه مأمون به نامش سكه زده بود ، به من داد و فرمود : اين را نگهدار كه روزى به آن محتاج خواهى شد . من به امام عليه السلام عرض كردم : يكى از پيراهن‌هايى كه پوشيده‌ايد را به من بدهيد تا وقت مردن آن را كفن خويش سازم . امام پذيرفت و يكى از پيراهن هايى كه پوشيده بود را به من داد و فرمود : اين پيراهن با تو باشد كه به بركت آن محفوظ خواهى ماند . من با حضرت خدا حافظى كردم و با اسبى كه « فضل » برايم فرستاده بود ، همراه قافله‌اى از طوس بيرون آمدم ، بين راه دزدان به كاروان حمله كردند و هر چه در قافله از طوس بردند ، طولى نكشيد كه يكى از ايشان گوئى رئيس آنان بود بر اسب من سوار شده بود و اشعار مرا مىخواند . من نزديك او رفتم و گفتم آيا مىدانى كه گويندهء اين اشعارى كه مىخوانى كيست ؟ گفت : آرى ، اين اشعار از « دِعبل خزائى » است ، گفتم : آيا مىدانى كه من دعبل هستم ؟ او تعجب كرد و حرف مرا باور ننمود ، گفتم : از اهل قافله بپرس ، اهل قافله شهادت دادند كه من دعبل هستم . به همين خاطر وقتى او مرا شناخت دستور داد تمام اموالى كه از كاروان برده و بين خود تقسيم كرده بودند ، به احترام من ، به صاحبانش برگردانند و همانطور كه امام فرموده بود ، اين پيراهن سبب آزادى من و