على اصغر ظهيرى

317

كشكول اهل بيت (ع) (فارسى)

جندب شرفياب حضور امام عليه السلام شدند . وى مىگويد : ساعتى از ملاقات و زيارتمان گذشته بود كه خواستيم از حضور امام عليه السلام مرخص شويم ؛ پس امام عليه السلام در ميان جمع رو به من فرمود : احمد ! تو بنشين ، پس من نشستم ، ساعتى را با امام عليه السلام به گفتگو پرداختم تا ساعتى از شب گذشت . چون خواستم مرخص شوم حضرت فرمود : مىخواهى به روى يا امشب را اينجا مىمانى ؟ عرض كردم : فدايتان شوم هر چه شما امر كنيد همان كنم ، اگر امر فرموديد بروم مىروم و اگر خواستيد بمانم مىمانم . حضرت فرمود : بمان ، پس من ماندم و حضرت از اطاق خارج شدند ، من يكباره به سجده افتادم و خدا را شكر كردم كه حجّت خدا مرا از ميان برادران و همراهان انتخاب كرد و مرا لايق ديد تا شبى از عمرم را با امام عليه السلام سپرى كنم . من در سجده بودم كه امام عليه السلام وارد شدند و با پاى مبارك خود مرا متوجه نمودند . من برخاستم ، آن حضرت دست مرا گرفتند و فرمودند : اى احمد ! بدانكه اميرمؤمنا عليه السلام به عيادت « صعصعه بن صوحان » رفت و چون از بالين او برخاست به او فرمود : اى صعصعه ! مبادا كه افتخار كنى بر برادران خود ، به جهت اين عيادتى كه من از تو كرده‌ام . « 1 » حكايتى از دعبل خزائى يكى از ذاكران و شعراى اهل بيت عليهم السلام كه مورد عنايات آن بزرگواران بود « دعبل خزائى » است . وى مىگويد : وقتى قصيدهء معروف خود را در بارهء اهل بيت عليهم السلام گفتم ، تصميم گرفتم به خراسان بروم و ضمن زيارت امام رضا عليه السلام قصيده‌ام را براى حضرت بخوانم ، راه سفر در پيش گرفتم و به خراسان آمدم و در حضور حضرت قصيدهء خود را خواندم .

--> ( 1 ) - مجالس المؤمنين ، ج 1 ، ص 415 .