على اصغر ظهيرى
282
كشكول اهل بيت (ع) (فارسى)
مورد وزارتِ دستگاهِ حكومت هارون ، از حال خود شكايت كرد و از امام عليه السلام خواست كه آنچه صلاح دانست همان را بر گزيند . امام عليه السلام به او فرمود : يك خصلت را متعهّد باش كه انجام دهى ، در عوض من هم ضمانت سه چيز را براى تو مىكنم . تو اگر ملتزم شوى و ضمانت كنى كه هر گاه يكى از شيعيان ما مشكلى پيدا كرد ، نيازش را بر طرف نمايى ، من هم ضمانت مىكنم كه : 1 - هرگز زندانى نشوى . 2 - هرگز تيزى شمشير بر بدنت فرود نيايد . 3 - هرگز دچار فقر و تنگدستى نشوى . على بن يقطين قول داد . در سالى كه براى زيارت خانهء خدا به مكّه رفت ، قبل از مراسم حج در مدينه ، خدمت حضرت رسيد . امّا امام عليه السلام با سردى با او برخورد نمود . على بن يقطين پرسيد آيا خطايى از من سر زده است ؟ امام عليه السلام فرمود : چرا ابراهيم شترچران ( جمّال ) كه از شيعيان ما بود و مشكلى داشت و به تو مراجعه كرد ، در رفع مشكلش اقدام نكردى ؟ عرض كرد : من در آن لحظه گرفتار بودم و سرم شلوغ بود . امّا قول مىدهم به محض بازگشت از مراسم حج به او مراجعه كنم و نيازش را بر طرف نمايم . حضرت فرمود : حجّى كه قرار است يكى از شيعيان ما ناراضى باشد ارزشى ندارد . عرض كردم : مولاى من ! ابراهيم در شهر كوفه ساكن است و من اگر بخواهم برگردم و رضايتش را جلب كنم به مراسم حج نمىرسم . حضرت فرمود : امشب به قبرستان بقيع مىروى نزديك طلوع آفتاب شترى آنجاست سوار شو آن حيوان تو را مىبرد . على بن يقطين مىگويد : به قبرستان بقيع رفتم شترى را ديدم ، بىآنكه حرفى بزنم سوار شدم ، شتر برخاست و به راه افتاد ، يك لحظه به خود آمدم ديدم در شهر كوفه هستم . يك راست به خانهء ابراهيم آمدم و در زدم . ابراهيم در را باز كرد و از ديدن من بسيار تعجّب كرد .