على اصغر ظهيرى

279

كشكول اهل بيت (ع) (فارسى)

نشست . ابوحمزه از شخص تازه وارد پرسيد : اى مرد كيستى و از كجا مىآيى ؟ . او نيز خود را معرفى كرد و اهداف و برنامه‌هاى سفرش را به اطلاع ابوحمزه رسانيد . ابوحمزه از ديدار وى خوشحال شد ، او را در آغوش گرفت و پيشانيش را غرق بوسه كرد و به او مژده داد كه به زودى به اهداف سفر خود خواهد رسيد . در اين ميان ابوحمزه به بيابان دور دست خيره شد و از اطرافيان پرسيد : آيا شما آن شتر سوارى را كه بسوى ما مىآيد مشاهده مىكنيد ؟ حاضران وقتى به نقطه‌اى كه او اشاره مىكرد متمركز شدند سخن او را تاييد كردند . طولى نكشيد كه مرد شتر سوار خود را به كنار جمعيّت رسانيد و از مركب پياده شد ، سلام كرد و در گوشه‌اى نشست . ابو حمزه پرسيد : اى مسافر ! از كجا مىآيى ؟ گفت : من از يثرب مىآيم ، پرسيد : از يثرب چه خبر ؟ گفت : جعفربن‌محمد صادق عليه السلام از دنيا رفت . ابوحمزه با شنيدن اين خبر منقلب شد ، با سوز دل نعره‌اى كشيد و دستش را به شدّت بر زمين كوبيد و بى هوش شد . ابو جعفر نيشابورى مىگويد : من هم از شنيدن اين خبر هولناك به شدّت متأثر شدم ، پشتم لرزيد و احساس عجيبى تمام وجودم را فرا گرفت ، با خود گفتم : پس حالا به كجا بروم ؟ اين همه امانتهاى مردم را به دست چه كسى بسپارم و خلاصه كار امامت و رهبرى امّت به كجا منتهى خواهد شد ؟ . ابوحمزه وقتى به هوش آمد در حالى كه اشكاهايش را پاك مىكرد از مرد مسافر پرسيد ، امام چه كسى را براى جانشينى خود برگزيد ؟ او پاسخ داد : آن حضرت سه نفر را جانشين خود معرفى كرده است : 1 - منصور ، خليفه عباسى ؛ 2 - فرزندش عبدالله افطح ؛ 3 - فرزند كوچكترش موسى بن جعفر عليه السلام . ابوحمزه از شنيدن اين خبر خوشحال شد و گفت : الحمد لله . . . سپاس خداوندى