على اصغر ظهيرى

22

كشكول اهل بيت (ع) (فارسى)

2 . « ابن مسعود » مىگويد : اتىَ النَّبِىُّ صلى الله عليه و آله رَجُلٌ يُكَلِّمُهُ فَارْعَدَ فقال : هَوِّنْ عَليكَ ، فَلَسْتُ بِمَلِكٍ « 1 » « مردى خدمت رسول خدا آمد و با ترس و لرز شروع به صحبت با آن حضرت كرد ، حضرت فرمود : آرام باش من كه پادشاه نيستم . » 3 . همچنين در روايتى آمده است كه امام صادق عليه السلام فرمود : رسول خدا صلى الله عليه و آله روى زمين نشسته بود و غذا مىخورد ، زن بدزبانى از كنار آن حضرت رد شد و گفت : اى محمد ! به خدا قسم ! كه تو مانند بنده غذا مىخورى و مانند بنده مىنشينى . رسول خدا لقمه‌اى به او داد ، زن گفت : نه به خدا ، بايد لقمه‌اى كه در دهانت هست به من بدهى ، رسول خدا لقمه را از دهانش در آورد و به او داد و زن آن را خورد . « 2 » 4 . خَمْسٌ لا أَدَعُهُنَّ حَتَّى الْمَمَاتِ الْأَكْلُ عَلَى الْحَضِيضِ مَعَ الْعَبِيدِ وَ رُكُوبِيَ الْحِمَارَ مُؤْكَفاً وَ حَلْبِيَ الْعَنْزَ بِيَدِي وَ لُبْسُ الصُّوفِ وَ التَّسْلِيمُ عَلَى الصِّبْيَانِ لِتَكُونَ سُنَّةً مِنْ بَعْدِي « 3 » « پنج كار است كه تا زنده هستم رهايشان نمىكنم : غذا خوردن بر روى زمين با بردگان ، سوار شدن بر الاغ برهنه ، دوشيدن بز با دست خودم ، پوشيدن لباس پشمينه ، و سلام كردن به كودكان ، تا اين كارها بعد از من سنّت شود . » 5 . روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله براى نماز به مسجد مىرفت ، در راه كودكانى از انصار را ديد كه بازى مىكردند ، كودكان همين كه حضرت را ديدند گردش حلقه زدند و هر كدام مىگفتند : كُنْ جَمَلِى شتر من باش . كودكان از اينرو اين حرف را مىزدند كه بارها ديده بودند آن حضرت امام حسن و امام حسين عليهما السلام را بر دوش خود سوار مىكرد و

--> ( 1 ) - مكارم الاخلاق : ج 1 ، ص 48 . ( 2 ) - المحاسن : ج 2 ، ص 245 . ( 3 ) - امالى صدوق : 68 / 2 .