على اصغر ظهيرى
23
كشكول اهل بيت (ع) (فارسى)
مىفرمود من مركب شمايم . آن حضرت از يك سو نمىخواست آنها را برنجاند و از سوى ديگر مردم در مسجد منتظر بودند و مىخواست خود را به مسجد برساند . بلال از مسجد بيرون آمد و سر انجام حضرت را در كنار كودكان ديد . بلال قصد كرد تا كودكان را مورد عتاب خود قرار دهد ، امّا رسول خدا او را از اين تصميم آگاه كرد و نهى نمود و فرمود : تنگ شدن وقت نماز محبوبتر است براى من از رنجاندن كودكان . آنگاه حضرت به بلال فرمود : برو ببين آيا مىتوانى چيزى پيدا كنى كه كودكان را با آن مشغول كنيم ؟ بلال رفت و چند گردو آورد ، حضرت گردوها را گرفت و به كودكان فرمود : أَتَبِيعُونَ جَمَلُكُمْ بِهذِهِ الْجَوِيْزاتِ ؟ « آيا شما شتر خود را به اين گردوها مىفروشيد ؟ » كودكان به اين داد و ستد راضى شدند و گردوها را گرفتند و آن حضرت را رها كردند ، رسول خدا به راه خود ادامه داد در حالى كه مىفرمود : رَحِمَ اللَّهُ اخِى يُوسُفَ باعُوهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدودَةٍ « خدا برادرم يوسف را رحمت كند كه او را به چند درهم اندك فروختند . » اما اين كودكان مرا به هشت دانهء گردو فروختند با اين فرق كه برادران يوسف وى را از روى دشمنى فروختند ولى اين كودكان از روى نادانى فروختند . وقتى بلال اين همه محبّت و بزرگوارى رسول خدا را ديد تحت تأثير قرار گرفت و به پاى مبارك حضرت افتاد و گفت : اللّهُ اعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ « خداوند مىداند مقام رسالت را در وجود چه كسى قرار دهد . » « 1 » 6 . انس بن مالك مىگويد : رسول خدا صلى الله عليه و آله با نوشيدنى افطار مىكرد و با نوشيدنى سحرى مىخورد و گاهى نيز غذاى حضرت يك شربت بود . . . شبى براى آن حضرت نوشيدنى تهيّه كردم ؛ امّا پيامبر نيامد ، من خيال كردم يكى از اصحاب
--> ( 1 ) - نفائس الاخبار ، ص 286 .