على اصغر ظهيرى

71

قصص الحسين (ع) (فارسى)

شما آزاديد از امام سجاد عليه السل نقل شده است كه فرمود : من در شبى كه فرداى آن پدرم به شهادت رسيد با او بودم ، در آن شب به اصحاب خود فرمود : اينك شب فرا رسيده است و راه گريختن بر شما باز است ، پس از تاريكى شب استفاده كنيد و فرار كنيد ، اين گروه جفاكار مرا مىطلبند و با ديگرى كارى ندارند ، اگر مرا بكشند كارى به شما ندارند ، من بيعت خود را از شما برداشتم . اصحاب گفتند : به خدا قسم هرگز از تو جدا نخواهيم شد . حضرت فرمود : فردا كشته مىشويد و يك نفر از شما جان سالم در نمىبرد . گفتند : خدا را شكر مىكنيم كه ما را اين چنين لياقتى داده كه با تو شهيد شويم . پس پدرم آنان را دعا نمود و فرمود : بر آسمان نگاه كنيد ، چون نگاه كردند درجات و منازل خود را در بهشت ديدند ، پس حضرت منزل هر كس را به او نشان داد و هر كدام متوجه جايگاه خود شد . فرداى عاشورا از شوق رسيدن به مقام ابدى و جايگاه بهشتى با اشتياق بسوى مرگ مىرفتند و هر كدام شربت شهادت نوش جان مىكردند . « 1 »

--> ( 1 ) - خرايج ، ج 2 ، ص 847 .