على اصغر ظهيرى

45

قصص الحسين (ع) (فارسى)

خبر شهادت مسلم و هانى به امام عليه السلام رسيد « عبداللَّه بن سليمان » مىگويد : چون از مراسم حج فارغ شديم به سرعت تمام به سوى امام حسين عليه السل حركت كرديم . وقتى به نزديك « ثعلبيّه » رسيديم ، از دور ديديم سوارى از كوفه مىآيد ؛ امّا همين كه سپاه امام عليه السل را ديد راهش را كج كرد و خواست از آنان فاصله بگيرد . ما سر راه او را گرفتيم و از كوفه پرسيديم ، او گفت : از كوفه بيرون نيآمدم مگر آنكه ديدم « مسلم بن عقيل » و « هانى بن عروه » را به شهادت رساندند و پاهايشان را گرفته و در بازار مىكشيدند . وقتى حضرت در ثعلبيّه فرود آمد ، شب خدمت آن حضرت رسيديم و اين خبر دردناك را به ايشان رسانديم ، حضرت با شنيدن اين خبر سخت ناراحت شد و مكرر مىفرمود : انا لله و انا اليه راجعون ، خدا رحمت كند آنها را . پس ما اصرار كرديم كه حضرت از رفتن به كوفه منصرف شود . آن حضرت رو به فرزندان عقيل كرد و خبر شهادت مسلم را به آنها داد و آنان را به صبر و بردبارى تشويق نمود و از آنان خواست تا برگردند ولى آنها نپذيرفتند و مشتاقانه در ركاب آن حضرت ايستادگى كردند تا سرانجام در كربلا به شهادت رسيدند . « 1 »

--> ( 1 ) - جلاء العيون ، ص 634 .