على اصغر ظهيرى
46
قصص الحسين (ع) (فارسى)
مردى كه عاقبت به خير نشد امام حسينعليهالسّلام در راهى كه از مكه به كوفه مىآمد و سرانجام در « كربلا » به افتخار شهادت نايل گشت ، در محلى نزديك كربلا به نام « قصر بنى مُقاتل » كه از آثار باستانى عراق پيش از اسلام بود ، خيمهاى ديد . پرسيد : خيمهء كيست ؟ گفتند : از « عبيداللَّه بن حُر جُعفى » است . فرمود : از وى بخواهيد نزد ما بيايد . فرستادهء امامعليهالسّلام او را طلب كرد ، با شنيدن اينسخن دهان عبيداللَّه از تعجب باز ماند . سپس گفت : پناه به خدا ، من از كوفه بيرون نيامدم ، مگر به اين منظور كه موقع ورود امامعليهالسّلام در كوفه نباشم و در جنگ با او شركت نكنم . از اين رو نمىخواهم مرا ببيند و خودم نيز ميل ندارم او را ببينم . اين را هم بدانيد كه امام در كوفه طرفدارى ندارد كه به حمايت او قيام كند . فرستادهء امام برگشت و موضوع را به اطلاع امام رسانيد . حضرت برخاست و براى ديدن او به خيمهاش رفت . همين كه عبيداللَّه امام را ديد ، به احترام ، از جا برخواست و حضرت را در صدر مجلس جاى داد . عبيداللَّه آنچه به فرستاده امام گفته بود ، بازگو كرد و افزود : اگر من به يارى شما قيام كنم ، نخستين كسى خواهم بود كه به قتل مىرسم . حضرت فرمود : اى پسر حر ! تو در زندگى مرتكب گناه و خطايى