على اصغر ظهيرى

44

قصص الحسين (ع) (فارسى)

سرانجام پس از شهادت مسلم بن عقيل ، محمد بن اشعث برخاست تا نزد عبيداللَّه دربارهء هانى بين عروه وساط كند ، سپس رو به عبيداللَّه گفت : تو موقعيّت هانى را در شهر كوفه مىدانى و اقوام او مىدانند كه من و صاحب من ( عمرو بن حجّاج ) او را نزد تو آورديم ، تو را به خدا قسم ! او را به من ببخش ، دشمنى اهل كوفه بر من سخت است . عبيداللَّه ابتدا وعده داد كه هانى را آزاد كند ، ولى خيلى زود تصميم خود را عوض كرد و دستور داد هانى را از زندان بيرون آورده و او را گردن بزنند . دستهاى هانى را بسته بودند و به طرف بازار گوسفند فروشان مىبردند ، پس صدا زد : كجايند قبيلهء « مذحج » امروز براى من از آن قبيله ياورى نيست ؟ « 1 » هنگامى كه او را به محل قتل بردند به او گفتند گردنت را جلو بياور ، هانى گفت : در اين مورد سخاوت به خرج نمىدهم و شما را در كشتن خود يارى نمىكنم . پس « رشيد » غلام عبيداللَّه ضربه‌اى به او وارد نمود كه كارگر نشد ، پس هانى فرياد زد : « بازگشت همه به سوى خداست ، خدايا به سوى رحمت و رضوان تو روى مىآورم » در اين هنگام رشيد ضربهء ديگرى به او زد و هانى را به شهادت رساند . « 2 »

--> ( 1 ) - همان ، ص 144 . ( 2 ) - ارشاد مفيد ، ج 2 ، ص 63 .