على اصغر ظهيرى
159
قصص الحسين (ع) (فارسى)
گفت : خدا بكشد كشندهء تو را ، آنانى كه گستاخى را از حد گذراندند و حرمت رسول خدا را شكستند پس بعد از تو خاك بر سر دنيا . « 1 » 2 - عبداللَّه الحسين كودك شير خوار « هشام بن محمد كلبى » نقل كرده است كه چون امام عليه السل ديد كه دشمنان در ريختن خونش اصرار مىورزند ، قرآن را گرفته و آن را باز كرد و روى سر گذاشت و فرياد زد : بين من و شما كتاب خدا وجدم محمد رسول اللَّه حكم كند اى قوم ! خون مرا به چه چيز حلال مىشماريد ؟ در اين حال ديد طفلى از شدت تشنگى مىگريد ، او را روى دست گرفت و فرمود : اى جماعت ! اگر به من رحم نمىكنيد پس به حال اين كودك شيرخوار رحم نمائيد ، در اين ميان مردى از سپاه دشمن با تيرى آن كودك را به شهادت رساند . . . « 2 » در نقل ديگرى آمده است امام حسين عليه السل به خيمه آمد ، فرزندش عبداللَّه كه شير خواره بود را نزد وى آوردند ، آن حضرت او را در دامان خود گذاشت كه ناگهان مردى از بنىاسد تيرى پرتاب نمود و آن طفل را به شهادت رساند . پس امام عليه السل مشت خود را پر از خون نمود و روى زمين ريخت و فرمود : بارالها اگر باران آسمان را از
--> ( 1 ) - الارشاد ، شيخ مفيد ، ج 2 ، ص 459 . ( 2 ) - قصهء كربلا ، ص 352 .