على اصغر ظهيرى

127

قصص الحسين (ع) (فارسى)

همسرش گفت : درست انديشيده‌اى ، خداوند تو را به بهترين راهها راهنمايى كند ، همين كار را بكن و مرا نيز با خود ببر . پس شب هنگام همسرش را برداشت و در كربلا به امام حسين عليه السل ملحق شد ، هنگامى كه عمر بن سعد به سوى امام تير انداختن گفت شهادت دهيد كه من اولين كسى بودم كه بسوى حسين و يارانش تيراندازى كردم ، غلام او زياد بن ابيه به نام « يسار » و غلام ديگرى به نام « سالم » به ميدان آمدند و از سپاهيان امام مبارز خواستند « حبيب بن مظاهر » و « برير بن حضير » اعلان آمادگى كردند ؛ امام حسين عليه السل مانع شد . پس عبداللَّه بن عمير كه مردى گندمگون و بلند بالا و داراى بازوانى قوى بود برخواست و اجازهء حضور در برابر آنان را از امام عليه السل خواست . حضرت فرمود : گمان مىكنم كه حريفان خود را از پاى در آورى ، اگر مىخواهى برو . پس عبداللَّه بن عمير به ميدان شتافت . يسار و سالم از نسبش سؤال كردند ، وى خود را معرفى كرد ، آن دو گفتند تو را نمىشناسيم و در اين هنگام « زهير » و « حبيب » را طلب كردند . عبداللَّه گفت : از جنگ با مردم ننگ دارى ؟ هر كس به جنگ شما بيايد بهتر از شماست ، پس بر آنها حمله كرد و « يسار » را به زمين انداخت ، سرگرم مبارزه بود كه « سالم » بر او حمله برد ، ياران امام فرياد