على اصغر ظهيرى
105
قصص الحسين (ع) (فارسى)
سيد ابراهيم شامى ، پس از اين رؤياى صادقه خود را به والى شام رساند و ماجراى خواب خود و فرزندانش را براى او بازگو كرد ، والى شام ، علما و بزرگان شهر را خبر كرد و دستور داد تا غسل كرده و لباس تمييز بپوشند و آنگاه براى اجرا دستور رقيه بنت الحسين عليهما السلام اقدام نمايند . والى شام گفت : قفل درب به دست هر كسى باز شد ، او مأمور نبش قبر بوده و مىتواند در تعمير قبر اقدام نمايد . سرانجام قفل در فقط به دست مرحوم سيد ابراهيم باز شد ، پس حرم را خلوت كرده و سيد قبر را شكافت ، پس ديد بدن مبارك ابن زهراى سه ساله پاك مطهر ، صحيح و سالم است و در لحد قبر آب جمع شده است . سيد بدن مطهّر آن حضرت را بيرون آورده و روى زانوى خود گذاشت ، اين ماجرا تا سه روز طول كشيد و سيد در حالى كه بدن مطهر حضرت رقيه سلام اللَّه عليها را روى دست داشت ، اشك مىريخت . سيد ابراهيم پس از تعمير قبر بدن مطهر را در لحد گذاشت و دعايى كرد كه خداوند به او فرزند پسرى عطا كند و سرانجام دعايش مستجاب شد . پس از ماجراى شگفتانگيز فوق ، والى شام اين خبر را براى « سلطان عبدالحميد عثمانى » نوشت و او نيز توليت آستان