على محمدى خراسانى
28
خارج اصول (فارسى)
2 - ترديدى نيست در اينكه مقدّمه و ذى المقدّمه اتحاّد ندارند و معقول نيست كه چيزى هم مقدّمه باشد نسبت به امرى و هم خودش ذى المقدّمه باشد ، و نيز وجدانا طريق با ذو الطريق يا مقصد دو چيز است و نيز مرات و مرئى اتحّاد ندارند و نتوان گفت اين صورت در آينه همان آينه است و نيز دالّ و مدلول دو چيز است و كسى نمىتواند بگويد اين دلالتكننده همان دلالت شده است دقيقا همين بيان در باب لفظ و معنى هم هست ، در اينجا گاهى مقام استعمال در نظر گرفته مىشود و لفظ را مستعمل و معنى را مستعمل فيه مىگوئيم يعنى چيزى كه لفظ در او استعمال شده پس مستعمل غير از مستعمل فيه است و گاهى مقام وضع مدّنظر است كه لفظ را موضوع و معنى را موضوعله مىگويند يعنى معنى امرى است كه واضع لفظ را براى او و به خاطر او قرار داده است و همين تعبير اگر تحليل شود دوئيت و اثنينيّت لفظ و معنى را نتيجه مىدهد زيرا نمىگوئيم اين لفظ آن معنى است بلكه مىگوئيم اين لفظ مال آن معنى است ، براى آن معنى است اختصاص به آن معنى دارد ، مفيد آن معنى است ، داّل بر آن است و . . . در تمام اين تعابير لفظ غير از معنى است نه خود آن معنى ، آرى لفظ از خود استقلال ندارد و غرض واضع آن است كه به سبب لفظ معنى را تفهيم كند و مشكل معنى را حلّ كند و لفظ فانى در معنى و قالب براى معنى و لباسى بر قامت معنى و پلى براى رسيدن به معنى است و ميان آنها هم شدتّ ارتباط است ولى هرگز اين آن نيست حتّى در عالم اعتبار هم اين براى آن است و حقيقت كار واضع ايجاد اين ارتباط در عالم اعتبار است . با اين بيان پاسخ تمام دليلها و مؤيدّهاى اين نطريّه داده شده و نيازى به بحث جداگانه نيست . 3 - نظريّه علامت بودن : تعريف سوّم از محقّق اصفهانى است : ايشان در حاشيهء گرانسنگ خويش بر كفاية الاصول طرفدار نظريّه علاميّت شدهاند و در تعريف وضع مطالبى دارند كه