على محمدى خراسانى
85
شرح كفاية الأصول (ويرايش جديد) (فارسى)
و نسبت به نهى از كَون در فلان مكان عاصى است و اين كاشف از وجود و فعليّت امر و نهى ( هر دو ) در اين مورد است . « 1 » جواب آخوند : اوّلًا در مثال شما مناقشه داريم و مثال جالبى نياورديد ، زيرا بحث ما در اجتماع امر و نهى در شىء واحد است و اينكه عمل واحدى در خارج ، مجمعالعنوانين باشد ، مثل نماز در مكان غصبى . در مثال شما عنوان خياطت با عنوان كَون ، جامع نيستند و اتحاد وجودى ندارند بلكه حداكثر ، متلازمان هستند ؛ زيرا خياطت اگر به معناى مصدرى ، يعنى ادخال و اخراج سوزن و نخ در پارچه و يا دخول و خروج آن باشد ، از مقولهء « أن يفعل » است كه نسبت تدريجىِ فعل به فاعل مىباشد و اگر به معناى اسم مصدرى ، يعنى مخيطيّت و حالت حاصله و هيئتِ بهوجود آمده از عملِ خياطت باشد ( حالت پيراهن يا قبايى كه پيدا كرده ) از مقولهء كيف است . ولى كَوْن و تحيّز و بودن در جايى و فضايى را اشغال كردن از مقولهء ايْنَ است . كه هيئت حاصله از نسبت متمكّن به مكان مىباشد . پس دو عنوان خياطت و كَون از دو مقولهء جداگانه هستند و در خارج به دو وجود موجودند و هركدام ، ما بحذايى دارد و متلازماناند . يعنى خياطت در فلان منطقه بدون كَون در آنجا امكانپذير نيست . بحث ما در اتّحاد وجودى است ، پس مثال شما خدشه دارد ، و البتّه مناقشه در مثال از دأب محصلين نيست و مىتوان مثال را عوض كرد . مثلًا يكجا فرموده است : حَدِّث و جاى ديگر فرموده است : لا تُؤذ ، و عبد ميان آن دو جمع كرده و سخنى گفته است كه موذى باشد ؛ اين يك كلام ، هم مصداق حديث كردن است و هم مصداق ايذاء . ولى از مناقشه در مثال كه بگذريم مىگوييم : ثانياً در همين مورد هم ما قبول نداريم كه عبد ، هم مطيع باشد و هم عاصى ، هم امر ، فعلى باشد و هم نهى ؛ بلكه مدعى هستيم كه يا فقط جانب امر فعلى است و نهى از فعليت ساقط مىشود ( مرجِّحين جانب امر ) و يا به عكس ، يعنى نهى فعلى است و امر ساقط مىشود ( مرجّحين جانب نهى ) . توضيح : اگر اطاعت به معناى حصول غرض به هر شكل و نيّتى باشد - كه در توصّليّات همين مطرح است - بايد گفت در مثال مذكور ، عبد هم مطيع است و هم عاصى و مثال مستدل هم از توصليّات بود . ولى اگر اطاعت به معناى امتثال امر و تحصيل غرض مولى و تقرب به مولى باشد - كه در تعبّديات همين مطرح است و مورد بحث ما نيز يك چنين اطاعتى است - بايد گفت امكان ندارد يك عمل ، هم اطاعت مولى باشد ، يعنى ما را به مولى نزديك سازد و هم معصيت مولى باشد و ما را از مولى دور كند ، و عملى كه بالفعل مُبعد و مبغوض است هرگز در همان آن مُقرِّب باشد . و به حكم برهانى كه سابقاً آورديم چنين اجتماعى از محالات ذاتيّه است ، چون اجتماع ضدين است .
--> ( 1 ) . البتّه استدلال مذكور وجدانى است و هر كس بايد به عقل و وجدان و فطرت خويش مراجعه كند و ببيند آيا واقعاً چنين است يا خير ؟ و گرنه برهانى نيست تا در صغرى و كبرى دقت شود .