على محمدى خراسانى
44
شرح كفاية الأصول (ويرايش جديد) (فارسى)
قسم دوم ( وضع عام و موضوع له خاص ) نيز معقول و ممكن است ؛ زيرا گرچه در اين قسم ، موضوع له يعنى جزئيات و افراد ، جداگانه و بنفسها تصور نشدهاند ؛ ولى بوجهها و عنوانها كه كلّى باشد تصور شدهاند و مجهول مطلق نيستند . پس باز هم وضع ممكن است . سؤال : مگر كلى ، وجه و عنوان افرادش مىباشد ؟ جواب : آرى هر عامى - بما هو عام - و هر كلىاى - بما هو كلى - دو گونه ملاحظه مىشود : 1 . خود كلّى و طبيعى و مفهوم ، منظور نظر است ، و نظر استقلالى به آن مىافكنيم . و بقول مناطقه : مافيه ينظر است . اين قسم در قضيه طبيعيه و حمل اولى ذاتى مطرح است ؛ مثل : إلانسان حيوانٌ ناطقٌ . 2 . خود كلّى مدّنظر نيست و به آن نظر استقلالى نداريم ، بلكه نظر آلى داريم ؛ يعنى كلّى « ما به ينظر » است و به وسيله آن به افراد اشاره مىكنيم و آن را آئينه و پلى براى بيان حكم افراد قرار مىدهيم ؛ مثل الإنسان لفى خسر أى زيد و عمر و بكر و . . . لفى خسر . « اكرم العلماء » أى اكرم زيداً و بكراً و . . . كه در واقع حكم مذكور از آنِ افراد است نه از آنِ مفهوم كلّى انسان ، و عام مذكور به تعداد افراد ، منحل مىشود و در واقع صدها و هزاران قضيه است نه يك قضيه ؛ ولى با يك عبارت عام به همه اينها اجمالًا اشاره شده است . بنابراين هر عبارت عام و كلىاى مىتواند مرآت براى ديدن افراد ، آلت براى رسيدن به افراد و عنوان مشير براى اشاره به افراد باشد و در ضمن آن ، افراد بهطور مجمل لحاظ شوند و اين عبارت كلى ، قابل انطباق بر هركدام هست . لذا اين قسم هم معقول است و معناى موضوع له يعنى افراد و مصاديق بوجهها تصور شدهاند و تصور وجه و عنوان يك شىء ، فى الجمله و بالإجمال معرفت خود آن شىء هم هست . قسم چهارم ( وضع خاص وموضوع له عام ) از نظر مشهور اصلًا معقول نيست ؛ يعنى اينكه واضع در هنگام وضع ، معناى خاص را لحاظ كند ولى لفظ را براى كلّى آن وضع كند و معناى كلى ، موضوع له باشد معقول به نظر نمىرسد . وجه عدم معقوليت ، آن است كه معناى موضوع له يعنى كلى ، در اين فرض مجهول مطلق است و به هيچ وجه تصور نشده است - نه بنفسه و نه بوجهه - ، گفتنى است كه حكم بر مجهول مطلق صحيح نيست . دليل اينكه بنفسه تصور نشده بهخاطر فرض ما است كه ملحوظ ، حال الوضع جزئى است نه كلى . دليل اينكه بوجهه تصور نشده اين است كه كلّى بما هو كلى ، وجه و عنوان و مرآت براى افراد است . بنابراين قسم ثانى ممكن مىشود . ولى جزئى بما هو جزئى نه وجه و عنوان براى جزئى ديگر است و نه وجه براى كلّى خودش . دليل اينكه وجهِ جزئى ديگر نيست ، اين است كه يك جزئى با جزئى ديگر مباين است و هيچ جزئىاى معرّف و نشانگر جزئى ديگر نيست . به عبارت ديگر ، نه اين آن است و نه آن اين .