على محمدى خراسانى

105

شرح كفاية الأصول (فارسى)

كه تكوينى و خارجى هستند و در مقام تعريف ملك مىگويند : « هيئة او حالة حاصلة للانسان او لموجود آخر » يعنى آن هيئت و حالتى كه براى انسان يا موجود ديگر حاصل مىشود ، در اثر سببى از اسباب . مثلا در سايه تعمّم و عمامه‌گذارى هيئت خاصّى پيدا مىكند كه قابل اشارهء حسى است و مشهود و محسوس است و ما با چشم آن را مىبينيم . يا تقمّص و پوشيدن پيراهن يا تنعّل و پوشيدن نعلين يا تختّم و پوشيدن انگشت يا زدن عينك به چشم يا گذاشتن ريش مصنوعى براى هنرمند ، يا پوشيدن لباس انسانهاى دو هزار سال قبل براى نمايش و فيلم‌بازى كردن و . . . كه در اثر هريك از آنها هيئتى در خارج بوجود مىآيد و آدمى واجد هيئت و شكلى مىشود كه از آن به ملك يا جده ( واجد شدن ) تعبير مىشود . بنابراين ملكيّت از امور واقعى و حقيقى و از اعراض متأصّله است و مابازاء خارجى دارد و امر اعتبارى صرف نيست . آنگاه چگونه شما ملكيّت را از امور اعتبارى دانستيد ؟ قوله : و امّا الدفع : مرحوم آخوند در پاسخ مىفرمايند كه واژهء ملك دو معنى دارد و مشترك لفظى ميان آن دو است و همين امر سبب خلط مبحث گرديده و امر را بر متوهّم مشتبه ساخته است و آن دو معنى عبارتند از : 1 - ملك به همان معناى فلسفىاش ( هيئة حاصله . . . ) كه از اعراض است و نام ديگرش جده است . 2 - ملك به معناى اختصاص چيزى به چيز ديگر يا اضافه و ربط چيزى به چيز به چيز ديگر كه اين خود عوامل گوناگونى دارد . الف ) گاهى منشأ اختصاص شيئى به شيئى ديگر آن است كه شىء اوّل اصل وجود و هستى خويش را از شىء دوّم مىگيرد و مديون و وام‌دار اوست و شيئى دوّم علت شىء اوّل است و هر معلولى اختصاص به علّت خود دارد و اضافه به علت دارد ، مانند كلّ هستى ( ممكنات و ما سوى اللّه . ) كه به خداوند اضافه و اختصاص دارند از اين جهت كه او خالق اين‌ها و پديدآرندهء اينان است و از اين اضافه به اضافهء اشراقيّه تعبير مىشود كه در اضافهء اشراقى طرفين اضافه هر دو استقلال ندارند ، بلكه هميشه يك طرف كه مضاف اليه