هامفري (مستر همفر)

32

مزدوران انگليس، خاطرات همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامى (فارسى)

او قرار گذاشتم كه مانند شاگردى با مزدى اندك در نزدش كار كنم و خواب و خوراكم را هم نزد او باشم . و بدين وسيله پيش از آن كه ماه بسر آيد از كاروانسرا بيرون آمده تا بساطم را در دكّان نجّار بيندازم . نجّار ، مردى باشهامت و شريف بود و با من مانند يكى از فرزندان خود رفتار مىكرد ، نامش عبدالرضا و شيعهء ايرانى و فارسى زبان از خطّهء خراسان بود . نزد او فرصت را مغتنم شمردم تا زبان فارسى را هم از او بياموزم . شيعيان ايرانى هر روز عصر ، نزد او جمع مىشدند و از هر درى ، از سياست تا اقتصاد ، سخن مىگفتند و بر حكومت كشور خود بسيار پرخاش مىكردند همان گونه كه بر خليفهء عثمانى در « استانبول » انتقاد داشتند . امّا وقتى غريبه‌اى وارد مىشد سخن را كوتاه مىكردند و دربارهء امور شخصى خود به گفتار مىپرداختند . من نمىدانم كه ايشان چگونه تا اين حدّ به من اعتماد داشتند ولى همان اواخر فهميدم كه آنها مرا از مردمان آذربايجان مىانگارند ، چرا كه متوجّه شده بودند كه من تركى بلدم و سفيد پوستى من هم اين گمان را در ايشان تقويت مىكرد ، چرا كه اغلب آذريها سفيد پوستند . و با اين وصف در همانجا با جوانكى كه در آن دكّان آمد و شد داشت و از هر سه زبان تركى ، فارسى و عربى آگاه بود ، آشنا شدم . او لباس طلبگى علوم دينى به تن داشت ، نامش محمّد بن عبدالوهّاب بود ، او جوانى پرغرور و بىنهايت عصبانى بود ، از حكومت عثمانى بسيار خشمگين بود امّا نسبت به حكومت ايران بىتفاوت . دليل رفاقتش با عبدالرضاى نجّار همين بود كه هر دو از خليفهء عثمانى