محمد عبد الله دراز (مترجم: عطائى)
190
دستور الأخلاق في القرآن (آئين اخلاق در قرآن) (فارسى)
و چون واقعا از محالات است كه تمام نظريات حساب شده را از يك مبدأ واحدى استنباط كنيم ، پس چگونه اميدواريم كه از اين طريق به پيروزى بزرگترى در علم سلوك و رفتار برسيم ؟ بنابراين در حالتى كه استنباط دقيق به دليل محال بودنش در اين شرايط ناتمام و ناقص ز است ، مىبينيم كانت مىخواهد بين شكل و ماده - با وجود تفاوتى كه در برترى دارند - به عنوان نوعى از تكليف ارتباط تنگاتنگ برقرار كند ، از سويى با اين هدف كه قوانين اخلاقى را پس از جداسازى از روابط دينى و يا متافيزيكى تجويز كند . و از سوى ديگر بعضى از نظرات شخصى او را از نوع مدينهء فاضله كه فيلسوف آن را برترين نوع زندگى مىشمارد ، از او مشاهده مىكنيم . به راستى وجدانهاى مخلص زيادى ممكن است در مشاهدهء بالاترين الگوى اخلاقى در روش كانت همسو باشند و اين مطلبى است كه ما مردود نمىدانيم ، اما وقتى كه برخى از جنبههاى فرعى آن را در ارتباط با مبدأ اول مىآزماييم ، اين مطلب براى ما روشن مىشود كه يا هيچگونه ارتباط قطعى ندارند و يا اينكه توافق ناروا و نادرستى بين آنها وجود دارد . اما آنجا كه رابطه قطعى وجود ندارد ، مثل آنجايى كه دستور مىدهد به انسانيّت ديگران احترام بگذاريم ، چنانكه به انسانيت خودمان احترام مىگذاريم ، كه به لحاظ شخصيت انسانى اين خود يك غايت و هدفى است . البته امكان دارد كه از خودمان بپرسيم : به چه دليل عقل محض كه خود سرور مستقل و مطلقى است ، چنين ضرورتى را حس مىكند كه چيز ديگرى را غير از خودش محترم بشمارد ؟ آيا اين مطلب قابل قبول است كه ما غايت و هدفى را تا وقتى كه جزئى و مشخص نباشد ، لحاظ كنيم ؟ اين يك طبيعت آميخته و فراهم آمده از چيزى به علاوهء انديشه است كه در اصل بيشتر از آنكه معقول باشد ، محسوس است ؟ معلوم مىشود كه اين ملاحظه بهطور كامل از انديشه و روش فكرى كانت به دور نمانده بود و چهبسا به همين دليل وى اصل خودش را مقيّد ساخته است . آنجا كه رفتار شخصى انسانيت را به لحاظ اينكه تنها مفهوم « عنايت » و توجه خاص باشد ، خواسته است ، كه نبايد بسنده كرد ، بلكه درعينحال به ديگران نيز منطبق باشد ، ولى اين دقت با كمال تأسف در بيان علّت ، ديرى نمىپايد و به مجرد اينكه به تعيين حدود و مرزبندى وظيفهء عملى مىرسيم كه از همين احترام