الشيخ محمد عبد العظيم الزرقاني (مترجم: آرمين)
14
مناهل العرفان في علوم القرآن (فارسى)
با ذكر مثال قصيدهء بوصيرى تا حدودى مىتوان معانى چهارگانه قرآن را به ذهن نزديك ساخت . به اعتبار آنكه شاعر قوهء شعر خود را متوجه انشاى نظم خاصى ساخته ، كه قبل از پذيرش صور و معانى در نفس او تجلى كرده است ، مىتوان قوهء شعر شاعر را همزيه ناميد . همچنين اگر اين نظم خاص را كه به مدد معانى و صور ذهنى فراهم آمده است همزيه بناميم به خطا نرفتهايم . و باز اطلاق همزيه بر اين نظم خاص كه در قالب الفاظ و اصوات موزون درآمده صحيح است ؛ همچنانكه صورت مكتوب شعر بوصيرى نيز قصيدهء همزيه ناميده مىشود . « 1 »
--> ( 1 ) . بحث كلام الهى و صفت متكلميت خداوند يكى از قديمترين مباحث در تاريخ كلام اسلامى به شمار مىرود و منشأ بروز اختلافات گسترده و حوادث اجتماعى عجيب شده است . كليهء فرق اسلام اجمالا در اينكه خداوند داراى صفت كلام است اتفاق نظر دارند و اين امر چه از راه عقل و چه به مدد نقل قابل اثبات است . اما اختلاف ايشان در اين است كه آيا صفت كلام صفت ذات و امرى قديم است و يا صفت فعل و امرى حادث . بنا به گزارش شهرستانى گروهى از حشويه ، و نيز حنابله از اهل حديث ، معتقد بودند كه كلام الهى حتى اصوات و حروف و الفاظ آن نيز قديم است . به اعتقاد حنبليان ، كلام الهى ، حروف و اصوات و قائم به ذات الهى و قديم است و در اين نظر آنچنان طريق افراط پيمودند كه حتى برخى از ايشان به جهالت ، جلد و جعبهاى را نيز كه قرآن در آن نگهدارى مىشود قديم انگاشتند . ( شرح مواقف ، ج 8 : 92 ، مطبعة السعادة مصر ، افست قم ) در مقابل ، متكلمان معتزلى كلام الهى را منحصر در كلام ملفوظ و مسموع و مركب از اصوات و حروف دانسته و به حدوث آن معتقد شدند . به نظر معتزليان كلام الهى نه صفتى قائم به ذات ، بلكه امرى حادث و مخلوق در محل و در نتيجه عرض است . ( الملل و النحل ، ج 1 : 49 ، تخريج محمد بن فتح اللّه بدران ، مكتبة الانجلو المصرية ) ابو الحسن اشعرى بنا بر مشرب خويش در اين موضوع نيز سعى بر آن داشته تا با تعديل نظر اهل حديث ، آن را بر بنياد برهان استوار سازد . او مىگويد : « الفاظى كه توسط فرشتگان بر انبيا نازل شدهاند دلالت بر كلام ازلى نفسى الهى دارند و دلالت امرى مخلوق و حادث است ولى مدلول آن امرى قديم و ازلى است . . . » بنابراين ، كلام در نزد اشعرى امرى قائم به نفس الهى و غير از عبارات و الفاظ و اصوات است . اصوات و الفاظ صرفا بر حقيقت كلام كه امرى قديم و ازلى است دلالت دارند و متكلم نيز نزد اشعرى كسى است كه كلام قائم به اوست در حالى كه از نظر معتزله كلام فعل متكلم است نه صفت ذات . ( الملل و النحل ، ج 1 : 87 ، 88 ) بنابراين ، اشعرى با تفكيك كلام لفظى به عنوان امرى مخلوق و حادث و كلام نفسى به مثابه صفتى قائم به ذات و ازلى كوشيده است تا عقيدهء اهل حديث را معقول و موجه سازد . آنچه در متن كتاب از كلام نفسى و لفظى و شبه لفظى و شبه نفسى آمده است مبتنى بر اين عقيده و البته بىبنياد و باطل است . در اين زمينه حكيمان اسلامى و متكلمان شيعى با ژرفنگرى عقلى و الهام از نص قرآن كريم و تعاليم ائمه هدى ( ع ) طريق صواب پيمودهاند . از نظر ايشان هر چند انتقاد اشعريان بر متكلمان معتزلى مبنى بر محدود شمردن دايرهء كلام