محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)
97
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)
خيلى مايل بود وضع تو را درك كند و از حال تو مطلع گردد . من به او گفتم كه در سختى و مشقت زندگى را سپرى مىكنيم . اسماعيل از همسر خود پرسيد ، آيا آن پيرمرد براى من پيغامى نفرستاد ؟ همسر اسماعيل گفت : چرا به شما سلام رساند و سفارش كرد كه آستانه درب منزل خود را عوض كنى . اسماعيل گفت : آن پيرمرد پدر من بوده است و مرا امر كرده كه از تو جدا گردم . اسماعيل بىدرنگ به فرمان پدر از همسرش جدا شد . همسر خانهدار روزگارى گذشت و بار ديگر ابراهيم عليه السّلام براى احوالپرسى فرزند خويش بازگشت ، تا آتش شوق ديدار اسماعيل را در دل خاموش سازد . ابراهيم به منزل اسماعيل درآمد ولى غير از همسر جديدش شخصى ديگرى را نيافت . آنگاه جوياى حال اسماعيل شد ، همسر اسماعيل گفت : جهت كسب روزى منزل را ترك كرده است . آنگاه كه ابراهيم عليه السّلام قصد بازگشت كرد از اوضاع و احوال زندگى اسماعيل پرسيد : زن لب به سخن گشود و گفت : به لطف و كرم خدا در خوشى بسر مىبريم ، از نعمت بىپايان او بهرهمنديم و در آسايش و سعادت زندگى مىكنيم . ابراهيم از سخنان همسر اسماعيل بسيار خشنود شد و به قناعت و ايمان زن اطمينان پيدا كرد ، زيرا مشاهده كرد كه عروسش زنى قانع ، راضى ، شاكر و مؤمن است . فهميد كه اين زن و شوهر در خير و وسعت بسر مىبرند ، لذا گفت : از جانب من به شوهرت سلام برسان و به او سفارش كن كه آستانه درب منزل خويش را حفظ نمايد ، و سپس راه بازگشت را پيش گرفت . روز به پايان رسيد و اسماعيل طبق معمول به خانه بازگشت و پس از لحظاتى ، صحبت آمدن ميهمان به ميان آمد . زن گفت : پيرمردى خوشسيما و باوقار امروز به منزل ما آمد و ميهمان ما و جوياى حال شما و وضع زندگى ما شد . من به او گفتم كه در