محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)
90
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)
بالاى آن قرار مىگيرد سپس با ترس و وحشت از تنهايى و مصيبت خويش از صفا باز مىگردد و سرابى را كه در مروه ديده است هدف خود قرار داده و به تصور آب به سوى آن مىشتابد ، ولى چون به آنجا هم مىرسد آبى مشاهده نمىكند . بار ديگر در پى آب به سوى صفا رهسپار مىشود و چون آبى نمىيابد به مروه بازمىگردد و به اين ترتيب براى بدست آوردن راه نجات هفت مرتبه بين صفا و مروه مىدود « 1 » ولى طفل ساره از تشنگى ضجه مىزند ، فرياد مىكشد و با نالهء خود بند دل مادر را پاره مىكند و شيون او در اعماق جان هاجر نفوذ مىكند . چشمهء حيات پروردگارا رحم كن ! اين طفل آنقدر گلويش خشكيده كه ديگر توان گريه ندارد و از شدت گرسنگى و تشنگى رمقى در تن او نيست و نفسش به شماره افتاده ، اين مادر يگانه فرزند خود را در حال جان كندن مىبيند ، درحالىكه بر تنهايى خود پناهى و براى مصيبتش تسكينى نمىيابد . در چنين لحظه وحشتناكى است كه اسماعيل پاهاى خود را به زمين مىكشد و با گامهاى خود سنگ سخت را مىكوبد ، شايد در اين هنگام كه قلب جهانيان بر اين كودك ، سخت گرديده اين سنگ خشن بر او نرم گردد و اكنون كه ياورى نمىيابد اين سنگ نسبت به او مهربان گردد و او را يارى كند . اسماعيل پاى خود را به زمين زد و ناگاه چشمه آب زلالى ، همچون چشمههايى كه از دل سخت سنگها مىجوشد از زير پاى كودك جارى شد . هاجر چون ديد رحمت خدا بر او جارى شده و عنايت خدا بر او سايه افكنده ، با بدنى كوفته و اعصابى خسته كنارى نشست و عرق از پيشانى او جارى شد . هاجر با غم و اندوه و حسرت روى بدن كودكش افتاد ، تشنگى او را بر طرف و لبهاى خشك او را تر نمود ، گردش مجدد روح در كالبد اسماعيل ، هاجر را خرسند ساخت . اسماعيل درحالىكه اشك شوق از ديدگانش جارى بود به مادر نزديك شد و هاجر او را در آغوش خويش فشرد و دست نوازش بر سر كودكش
--> ( 1 ) . سعى بين صفا و مروه كه در حج تشريع شده براى تجليل از اين خاطره مقدس است .